درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 4 - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 4
    111MB
    29 دقیقه
  • فایل صوتی درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 4
    28MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

258 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Nafis گفته:
    مدت عضویت: 1207 روز

    سلام ممنونم برای این فایل فوق العاده که در اوج سادگی و معمول بودن در زندگی روزمره اینقدر جای تامل داره و چه زیبا بررسی شده و این همه درس برامون داشت

    خوشبختانه از وقتی یادم میاد این موضوع که اگر چیزی گرونه لزوما خوبه در من وجود نداشته اما چند باری در مورد آدم ها این ماجرا رو تجربه کردم

    من عادت دارم که به آدم ها گوش بدم و اعتقادم اینه اگر کسی در مسیر زندگی من به هر شکل پارتنر، همکار، دوست و… قرار میگیره چیزی برای یاد دادن به من داره

    چند وقت قبل یه همکار جدید به مجموعه ما اضافه شد که از بدو ورود در مورد اینکه دانشگاه سراسری و یه رشته تاپ درس خونده، خودش شرکت تاسیس کرده و کلی دستاوردهای ریز و درشت حرف میزد من عادت دارم که به آدم ها خوشبین باشم و تحسینشون کنم و سعی کنم اگر چیزی در اون فرد وجود داره که کمک کننده است ازش یاد بگیرم

    این قضیه ادامه داشت تا اینکه به مرور از خلال حرف هاش متوجه شدم شرکت رو همسرش تاسیس کرده تو رشته خودش در دانشگاه دانشجوی ضعیفی بوده در حالی که منی که در ذهنم به این فرد جایگاه خاصی داده بودم معدل الف رشته خودم در دانشگاه بودم

    ما با هم یه دوره زبان رو شروع کردیم و جالب اینکه من تمومش کردم و یه دوره دیگه رو شروع کردم اما ایشون دوره رو رها کرد و توی این یه سالی که این جاست شاید چندین دوره مختلف در موضوعات مختلف رو شروع کرد و نصفه نیمه رها کرد.

    کار تا جایی پیش رفته بود که این همکارمون به تلفظ لغت های فارسی من هم ایراد می گرفت و من می پذیرفتم تا اینکه آخرین بار یه لغتی رو با خنده و مسخره گفت اشتباه میگی

    من مکث کردم خاطرم بود که اگر واژه جدیدی وارد لغات روزمره مردم میشه و من نمی دونم تلفظش چیه میرم و سرچ می کنم و یادمه اینو سرچ کرده بودم

    و همون جا سرچ کردم هم تلفظ به فارسی و هم تلفظ انگلیسی همونی بود که من می‌گفتم هر دو رو براش پخش کردم و گفتم شاید بعضی وقتا هم تو اشتباه می کنی.

    خلاصه ماجرای توت فرنگی 19 دلاری منو یاد آدم‌هایی انداخت که به طریقی خودشون رو خیلی بیشتر از چیزی که در واقع هستن با یه بسته بندی قشنگ نشون میدن در حالی که یه سری توت فرنگی معمولی در بسته بندی خوشگل تر هستن و ما می‌پذیریم و جایگاه اشتباهی بهشون می‌دیم و چه بسا این موضوع کم کم اعتماد به نفس ما رو میگیره و انگیزه برای تلاش بیشتر رو ازمون می‌دزده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  2. -
    پرنیا گفته:
    مدت عضویت: 229 روز

    سلام استادعزیزم

    خانم شایسته گل ودوستان عزیزم

    یک روزی آرزو داشتم که خدا بامن واضح صحبت کنه وبخدا گفتم بامن واضح صحبت کن من هرچی بگی فقط میگم چشم -انجام میدم – تسلیم میشم – الان به آرزوم رسیدم خداروصدهزارمرتبه شکر -خدابامن واضح صحبت میکنه خصوصا درکتاب قرآن واضح بامن صحبت میکنه -یک کتاب قرآن ترجمه فارسی دارم اینقدر خوندمش کتاب خیلی کهنه شده – خدا گاهی وقتا که کتاب میخونم ومیخاد نشانه روبمن بفهمونه اینقدر اون آیات نشانه روتکراری برام میاره که بگه پرنیا ببین 5دفعه این آیه ها رو که قلبتو اروم میکنه آوردم جلوچشمت- پس فعلا این قدم رو بردار :))

    استاد الان که میفهمم صحبت خدارو افتادم درممنتوم مثبت و تسلیم تسلیم هستم آقااااا.

    خداروشکر استاد من ماموریتم از طرف خدا کارکردن روی قانون سلامتی وعشق هست و کاملا 100درصد روش شما رو در قانون سلامتی قبول دارم وانجام میدم – خودت استادبهترمیدونی چقدر تمرکزم روی عشق بوده – تقریبا از دیروز تمرکزم خیلی عالیتر شده روی قانون سلامتی من دیروز اصلا احساس گرسنگی نداشتم و خیلی راحت پیاده روی کردم . میتونم بگم ممنتوم مثبت برای عشق وقانون سلامتی داره باهم عالی میشه .جفتش باهم سبک راحت وروان پیش میره -چقدربیشترعاشق خداشدم – قشنگ باحال بودن خدارواحساس میکنم عشق خدارو وقدرت خدارو دریافت میکنم واضح .

    آقااااااا میدونی خدا چقدر جدیدا بمن الهام میکنه پرنیا شان وشخصیت منو وقدرت منو به نمایش بزار برای ملت – باقوی زندگی کردنتون باخوشبخت زندگی کردنتون آبروی منو حفظ کن وبه ملت نشون بدین کسی که دست رفاقتشو به منه خدا میده -ملت ببینن منه خدا براش چیکارمیکنم – کارنمیکنم شاهکارمیکنم :)))

    میگم چشم خدا انجام میدیم وخدابمن خیلی کمک میکنه قدمهام راحت وروان پیش میره آقااااا خداروصدهزارمرتبه شکر .

    به استادمم استادعباسمنش عزیزم میگم استاد شان وشخصیت خدارو به نمایش بزاریم .آبروی خداروحفظ کنیم اینو ازته دلم باخوشحالی فریادمیزنم باعشق فریامیزنم باید ملت قدرت وآبرو وشان خداروببینن .براحتی خدای عاشق روبشناسن وخدارو راحت توزندگیشون احساس کنن عشقشو -احساس کنن قدرتشو وهرلحظه بیاد بیارن .

    آقاااااا با دوره جدیدت شان وشخصیت خدارو به نمایش گذاشتی داری قدرت خدارو فریادمیزنی وبه ملت آموزش میدی این دوره خیلی فروش میره وخیلی پربرکت میشه مطمئنم .

    ازتلاشهات سپاسگزارم

    آقاااااا.

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      سیده گفته:
      مدت عضویت: 507 روز

      سلام دوست عزیز

      پرنیاجان

      بهت تبریک میگم و امیدوارم دوستی و عشق به خدا و همواره در وجودت حفظ کنی.

      من قبلاً خیلی قرآن میخوندم هم با ترجمه هم عربی

      اما دوست دارم این قرآن که فقط

      فارسی هست رو بهم معرفی کنی

      راستش من هم خیلی همیشه از خدا خواستم به وضوح با من حرف بزنه تا از الهاماتش بهرمند بشم.

      اما گاهی وقتا یه کم گیج میشم و نمیدونم چی کار کنم.

      خدا همه مون رو به راه درست

      راهی که در آن نعمت و ثروت و موفقیت هست هدایت کنه نه راه غضب شدگان.

      در پناه نور و عشق خدا باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    نور گفته:
    مدت عضویت: 681 روز

    سلام استاد عزیزم

    واقعیتش منم که قسمت اول رو دیدم مثل بعضی از بچه ها گفتم عمرا من همچین خطایی بکنم ولی بعدش که کامنت دوستان رو خوندید دیدم بله مثل اینکه نباید به خودم بنازم که من خیلی باهوشم و اینکارو نمیکنم و همون لحظه خاطرم اومد که منم دچار این موضوع شدم خواستم تجربه شخصیمو باهاتون به اشتراک بذارم…

    من مدتی توی ICU بستری بودم بابت بیماری تنفسی و جراحی داشتم و کلی درد و … نمیخوام از سختی هاش بگم فقط همینقدر بدونید که بدون دستگاه تنفسی حتی دو قدم هم نمیتونستم راه برم و سرویس بهداشتی هم که میبردن منو با ویلچری که پشتش کپسول اکسیژن داشت میبردنم

    خلاصه یه روز دکترم گفت که میتونید ببریدش توی بخش و درمانو اونجا ادامه بده ولی من همچنان مشککل تنفسی رو داشتم و اونا میخواستن منو با یه ویلچر معمولی بدون اکسیژن ببرن و من پامو کرده بودم توی یک کفش که نه من فقط با کپسول میام طبقه بالاتر چون فوبیا داشتم که توی آسانسور بیمارستان که شلوغ هم میشه موقع نقل و انتقال بیماران نفس کم میارم و خفه میشم

    خلاصه هرکاری کردن پرستارا نتونستن منو قانع کنن کپسول اکسیژنشون خالی شده بود . بعدش یکیشون اومد گفت بیا با تخت ببریمت اون کپسولش پره .من دراز کشیدم روی تخت و کپسولو وصل کردنو رفتیم توی بخش و منو گذاشتن روی تخت خودم و دستگاهو جدا کردن ازم و پرسید الان چطوری؟ خوب بود مسیر ادیت نشدی؟ اکسیژن کم نیاوردی؟

    گفتم نه عالی بود خدا خیرتون بده که درکم کردید یهو خندید برگشت گفت عزیزم فرمالیته بود اصلا کپسول رو برات باز نکرده بودم که اکسیژن جریان پیدا بکنه توی ریه ت . خودت تونستی تا اینجا بیای …

    اینو که شنیدم یه دور اول از خجالت آب شدم بعدش تا مدتها توی فکر بودم که چطور میشه همچین چیزی . آخر فهمیدم از بس من به اکسیژن وصل بودم و فوبیا خفگی داشتم که باورم شده بود بدون کپسول نمیتونم نفس بکشم

    از اون لحظه سعی میکردم کمتر از اکسیژن استفاده کنم چون برای سلامتی هم خوب نیست بهتره که ریه های خودم فعالیت بکنه … خلاصه داستان جالبی بود گفتم به شما هم بگم که ایمان هممون تقویت شه که باور حتی توی مرگ و زندگی هم تاثیرگذاره ….

    در پناه خدا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    بهرام راد گفته:
    مدت عضویت: 223 روز

    بنام خدای رزاق ووهاب

    باسلام درود به استاد عشق

    ودوستان گلم

    برای من هم این برنامه پیش اومده که من 10 سال بود تو کار فروشندگی مواد غذایی وتولید سرکه بودم

    که چندتا از مشتریها میگفتن کیفیت نداره چون من سرکه رو تو ظرف های پت بسته بندی میکردم اونا اعتراض میکردن که اینا کیفیت نداره اون سرکه ها که تو بسته بندی ظروف دبه ای هست خیلی خوبه

    من هم سر این برنامه یک مدت کلان همون سرکه که کلان تولید میکردیم این بارداخل ظرف دبه ای 3 لیتری بسته بندی کردم به همشون گفتم بار جدید اومده با اون بسته بندی که شما ایراد می‌گرفتید

    نگم براتون چقدر زنگ میزدن تقدیر تشکر میکردن وچقدر فروش من رفت بالا با اون حال که همون سرکه قبلی بود در بسته بندی که اونا میگفتن بعد از مدتی به چندتا از مشتریها گفتم هیچ کدوم باور نکردن گفتن نه شما ایستگاه گرفتی

    واقعا این باورها چه میکنن با ذهن ما

    خدایا صدهزار مرتبه شکرت خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    طاهره عبدالهی گفته:
    مدت عضویت: 2436 روز

    «زینب عبدالهی»

    سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان گرامی

    تجربه شخصی من و حتی میشه گفت کل خانواده‌م درمورد یه باور خاص در روابط بین فردی الان که با دیدن این مجموعه فایل های توت فرنگی 19دلاری بهش پی بردم،یعنی این جریان از سالها قبل توی زندگی ما جریان داشته ولی الان ریشه اونو متوجه شدیم که از کجا آب میخوره،ولی خوب خداراشکر این یه باور خوب و بسیار مثبت بوده و نتایج خوبی برامون رقم زده.

    ما یه فامیل داریم از سمت مادری،که من تا جایی که یادم میاد از وقتی بچه بودم همیشه ذکر خیر این خونواده بوده تو خونواده و حتی کل فامیل

    که آقای فلانی چقدر خوبه،خانمش چقدر خوب و مهربونه،چقدر بچه هاشونو خوب تربیت کردن،چقدر ثروتمند هستند،چقدر خوب و باکیفیت زندگی میکنند،چقدر همیشه تمیز و مرتبِ خونشون،دختراشون چقدر خوبن ،پسراشون چقدر خوبن و …

    خلاصه که هرچی از اینا میگفتن و ما میشنیدیم جز خوبی نبوده و نیست.

    حالا گذشت و گذشت تا به یجایی رسید که برای پسرشون از من خواستگاری کردن،منم قصد ازدواج نداشتم،اعتقادی به ازدواج سنتی نداشتممم ، اونم از نوع فامیلی هییییچ علاقه ای نداشتم، تو همین گیر و دار که میخواستن من رو راضی کنن که بیان خواستگاری،خواهر آقا پسر(یعنی خواهر همسرم) بصورت ترجیع بند توی حرفاش با من میگفت داداشم خیییییلی پسر خوبیه(اینم بگم که ما به اینکه ایشون قدرت کلام قوی دارن هم بسیاااار معتقدیم)خلاصه گذشت و اومدن خواستگاری بطرز عجیبی نظر من عوض شد و خیلی سریع و روان مراسمات برگزار شد و ما ازدواج کردیم،الان که به چندسال گذشته از ازدواجمون نگاه میکنم میبینم من چیزی جز خوبی تاکید میکنم هیچ چیز جز خوبی از این آدم و خانوادش ندیدم و مطمئنم که نخواهم دید چون شدیدا معتقدم که انسان های بسیار خوب و شایسته ای هستند،و دقیقا این تجربه رو کل اعضای خانوادم هم نسبت به همسرم و خونوادش دارند و این حس قوی تر از قبل هم شده،

    حالا توی این دنیایی که همه درگیر جنگ با مادرشوهر و خواهرش شوهر هستند،من یه زندگی بسیاااار آروم و زیبا و دوستانه دارم درکنار این خونواده عزیز

    مثلا من تمایلی به مراسم عروسی نداشتم،همسرم هم با من هم نظر بود،خانواده من هم در کل موارد گفتن هرجور که خودت دوست داری،من گفتم عروسی نمیخوایم خانواده همسر با کلی خواهش و تمنا گفتن اجازه بدید ما یه مراسم خونوادگی بگیریم خودمون هم تمام هزینه هارو تقبل میکنیم فقط شما اجازه بدید این درحالیکه من اکثرا برعکس این ماجرا رو دیدیم یعنی خانواده عروس با کلی جنگ و دعوا و گروکشی سعی دارن خانواده داماد رو مجبور کنن به گرفتن مراسم.ولی خانواده همسر من از ما اجازه خواستن برای گرفتن مراسم

    یا موقع خرید های قبل از مراسم اصولا رسم هست که چندنفر از خانواده داماد زوج جوان رو همراهی کنند برای خرید که اکثرا منتهی میشه به تحمیل نظریا جنگ و دعوا

    ولی تجربه من کااااااملا متفاوته از بقیه افراد جامعه،خواهر همسرم گفت زمان ما بقیه نظر میدادن ما فقط نگاه میکردیم و حرص میخوردیم شما اینجوری نباشید،تنها خودتون برید خریدهاتون انجام بدید که همه چی باب میلتون باشه،ما که زجر کشیدیم شما شاد باشید

    حالا چیزی که بطور عادی 90درصد جامعه درگیرش هستند، طرف چون خودش زجر کشیده،چون خودش از یسری چیزا محروم بوده حالا که یکی تو موقعیت گذشته خودش دیده میخواد تمام تلاششو بکنه تا اونو تو جایگاه خودش قرار بده تا یجورایی عدالت برقرار بشه،ولی این اتفاق برای من نیوفتاد

    چون من باور داشتم که این خانواده بسیار خوب و مهربون و محترم هستند

    در تمام موارد که میتونه توی رابطه با خانواده همسر منجر به جنگ بشه من یه تجربه خوشایند ،ملایم همراه با آرامش دارم.

    حتی موقعی که باردار بودم و مشخص شد که بچمون دختره،چنان شادی خانواده همسر رو فرا گرفت که انگار اینا نسل در نسل فرزند دختر نداشتند، در حالی که توی کل ایران یجوووری دنبال فرزند پسر هستند انگاری ملک پادشاهی بی وارث مونده

    من کلاس های دوران بارداری و آمادگی زایمان که میرفتم مادر های بارداری که همسن من یا حتی بزرگتر از من بودن همش از خانواده همسر مینالیدن،به همسراشون بدوبیراه میگفتن،من واقعا حالم بد میشد و با خودم میگفتم چطور همچین چیزی ممکنه؟؟!

    خیلیاشون میگفتن ما یواشکی میایم کلاس که مادرش نفهمه اگر بفهمه سوسه میاد و میگه هزینه اضافیه،،اسم بیمارستان رو به همسرم نگفتم که چه بیمارستانی میخوام زایمان کنم چون سریع میره به مادرش میگه اونم نمیذاره برم بیمارستان خصوصی، یا میگفتن حالا اگر دختر خودش بود براش فلان میکرد بهمان میکرد و کلی ماجرا و پارتیزان بازی برای یه زایمان که انتخاب نوعش و مکانش طبیعی ترین حق یک خانمه ولی خوب اونا ازش محروم بودن و میخواستن به زور و زحمت احقاق حق کنند،

    حالا تجربه من چیزی جز زیبایی،جز مهربانی،جز احترام نبود

    مادرهمسرم که هیییچ سوال و جوابی درباره انتخاب های من نکردن و هیچ نظری ندادن،خواهرهای همسرم هم که با روی گشاده من و دخترم رو درماه آخربارداری مهمان خونه هاشون کردن و خیلی خوشحال که قراره کنارم باشن،

    در مورد انتخاب اسم دخترم ، هیچکس حتی یک نفر حتی پیشنهاد یا نظری درباره اسم هم نداد ، و وقتی هنوز بدنیا نیومده بود همسرم اسم انتخابی که خودمون دوتا سرش به توافق رسیده بودیم رو به خانوادش اعلام کرد و گفت که مادرش انتخاب کرده بنظر منم بسیار زیباست برای دختر و قراره اسمش«لاله» باشه،خانوادش فقط گفتن به به چه اسم زیبا و شایسته ای انتخاب کردید،همین بدون هیچ نظر یا حرف اضافه ای، درحالی که من توی کلاس های قبل زایمان میدیدم مادرهایی که ماه آخر بارداری هستن و دارن هنووووز میجنگن که اسم دلخواهشون رو برای فرزندشون بذارن و نه نظر مادرشوهر و خاله شوهر

    توی بیمارستان موقع بدنیا اومدن دخترم همه فکر میکردن که خواهر همسرم ،مادرم هست که اینجوری داره منو همراهی میکنن

    حالا بهشونم میگفتیم که خواهرهمسرم هستن ، اصلاااااا باور نمیکردن و میگفتن مگه میشه عروس و خواهرشوهر اینجوری باهمدیگه خوب رفتار کنند؟

    مگه امکان داره که یه عروس و خواهرشوهر همدیگه رو دوست داشته باشن

    حالا من این تجربیات رو که همه اش هم واقعیت هست رو هرجایی بیان در بهترین حالتش میخوان بگن آررره تو زیادی خوش شانسی، و یه حالت نرمالش که اکثرا اتفاق میوفته اینکه فکر میکنن من دارم دروغ میگم که حفظ ظاهر کنم و جلو بقیه کم نیارم

    ولی خوب اینجا همه میفهمیم که قدرت نفوذ کلام،یه باوری که نزدیک به20/30سال توی خانواده تکرار شده و شده یکی از باور های بنیادین ذهن اینجوری برات یه رابطه زیبا با همسر ،و خانواده همسر رو رقم میزنه

    ما همگی باور کردیم این خانواده از هر نظر خوب هستن،ما باور کردیم که فلانی قدرت کلام بالایی داره ،ما باور کردیم فلانی هرکاری اراده کرد رو انجام میده،و نتیجه میشه این

    درحالی که خیلیا دارن از خانواده همسر مینالن و صفت های مثل مادرفولادزره و قوم‌الضالمین و… درمورد خانواده همسر بکار میبرن.و دقیقا همین صفاتی که به باور رسیدن رو توی زندگی واقعی باهاش مواجه میشن وهربار بیشتر از قبل با دلیل و مدرک های بیشتری به این باور میرسن که اونا آدمای بدی هستند.

    این دقیقا کاریه که پیش فرض ها(اکثرا منفی)با ذهن ما میکنه،راه رو به روی تجربه های جدید می‌بنده و فقط در راستای تایید باورها و تجربیات قبلی مارو هدایت میکنه،و آخرشم میشه: دیدی گفتم؟،من میدونستم تهش اینجوری میشه!، و تکرار مکررات.

    پس باورِ که کار میکنه،مثبت یا منفی،قدرتمند کننده یا محدود کننده انتخابش با ماست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      معصومه پهلوان گفته:
      مدت عضویت: 1195 روز

      سلام به زینب خانم خواهر عزیز توحیدی ام آفرین به شما وابن باور قوی که در مورد خانواده همسرت داری

      آفرین به خانواده همسرت که اینقدر موقیت تو را درک کردن اونقدر به تصمیمات احترام میزارن وعاشقانه دوست دارن

      من هم مثل بقیه افرادی که مثال زدی هیچ محبتی از خانواده همسرم نداشتم وفقط دخالت هایشان را می‌دیدم واین افکار

      رشد کرد و نتوانستم با آنها صمیمی باشم و حتی اونقدر با آنها در ذهنم درگیر بودم اگه حرفی هم میزدن به نفع خودم بود دخالت میدانستم

      وهم اکنون رابطه ها کم شد ه ومن آرامش بیستری دارم

      آرزو میکنم همیشه حالت خوب وعالی باشی عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    طیبه مزرعه لی گفته:
    مدت عضویت: 751 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 9 فروردین رو با عشق مینویسم

    امروز من 6 بیدار شدم و میخواستم برم بیرون

    چند روز پیش تصمیم گرفته بودم که از ماشین kmc که عکس گرفته بودم تو روز برفی 21 بهمن ماه ، و شب سوم قدر ماه رمضان ،که تو محله مون هست و یه برگه که نوشته بودم و تحسین کرده بودم صاحب ماشین رو

    و میخواستم عکس ماشینشو که اون روز گرفته بودم و روش به ترکی نوشته بودم benim arabam یعنی ماشین من، که بهش هدیه بدم و تحسین کنم که تلاش کرده و ماشین خریده

    حاضر شدم و رفتم بلوار محله مون ،چون روزای قبل میدیدم از صبح زود ماشین سرجاش نیست با خودم گفتم زود برم و عکسارو بذارم پشت ماشین که صاحبش وقتی اومد ببینه

    جرات اینو نداشتم که خودم مستقیم بدم به صاحب ماشین و تحسینش کنم

    من رفتم و وقتی عکسارو گذاشتم رو ماشین ،رفتم نشستم تو ایستگاه اتوبوس ، ساعت 7:20 بود تا ساعت نزدیک 11 نشستم و هیچ خبری از صاحب ماشین نشد

    از خودم سوال پرسیدم ،گفتم طیبه چرا روزای قبل ماشین اول صبح سرجاش نبود و صاحبش میرفت ،اما امروز هرچی نشستی تا صاحبش بیاد ونوشته تحسین رو و عکسایی که گرفتی رو ببینه و برداره ، نیومد

    فکر کن

    دقیق نتونستم خوب بفهمم اما چند تا فکر داشتم ،اینکه من عزت نفسم بالا نبوده که خودم مستقیم برم و تحسین کنم و عکس ماشین اون فرد رو بهش بدم و بگم منم روزی مثل شما این ماشینو میخرم

    اینکه حرف استاد یادم میاد و میگفتن که ماشینایی که گرون قیمت بودن رو تحسین میکرده و با صاحباشون صحبت میکرده

    شاید این اتفاق داشت میگفت که طیبه تو باید بیشتر روی عزت نفست کار کنی و اینکه پنهان نشی و نترسی از بیان تحسین کردن دیگران ، و باید خودت با پای خودت بری و تحسین کنی و رو در رو بگی تا هم عزت نفست بالا بره که میتونی دیگران رو تحسین کنی و در اصل خودت ارزشمندی خودت رو به جهان هستی نشون بدی که من میتونم و لایق داشتن ماشین kmcهستم ، و من هم میتونم بخرم این ماشین رو

    و اینو متوجه شدم که ذهنم مدام میگفت که اگه این عکسارو بدی و صاحبش بد فکر کنه چی؟ اگه خودت صحبت کنی و تحسینت رو بگی ،بد متوجه بشه چی؟ و اینا سبب میشد که من خودم اون عکسارو ندم به صاحب ماشین

    و باورهای محدود من بودن که سبب میشدن خودم رو پنهان کنم

    و یه جا نشستم و انقدر نشستم تا دیدم نیومد و رفتم از روی ماشین برداشتم برگه ای که تحسین نوشته بودم و چند تا عکس از ماشین رو چاپ کرده بودم

    من رو صندلی بلوار محله مون نشسته بودم و به درختا و سبزی برگاشون نگاه میکردم و واقعا خود خود بهشت بود و یهویی دیدم یه kmcمدل t9 اومد و رد شد

    من دو روز پیش این مدلو دیدم و خوشم اومد و گفتم من اینو به خای مدلt8 میخوام

    یاد حرف استاد عباس منش میفتم که میگفت وقتی چیزی رو میبینین خواسته درشما شکل میگیره

    تا وفتی که من ماشین kmc مدلt8 رو دیده بودم هی میگفتم من اونو میخرم

    اما وقتی مدلt9رو دیدم کمی متفاوت تر بود چراغاش و مدلش

    اما فعلا نمیدونم کدوم

    به قدری دقیق شدم که انگار همین فردا میخوام بخرمش

    دو هفته ای که با نقاش خداگونه و همکارش که کار زیر سازی انجام میده کار کردم ،خیلی تاثیر مثبتی در باورهای من داشت و از صبح تا شب که باهاشون نقاشی میکشیدم ،انقدر تکرار کردن که ماشین میخری ،خیلی زود ماشین بخر ،دو سه ماه بعد برات ماشین بخریم که تو روند کار ما هم پیشرفت باشه که رنگ بذاریم تو ماشینت و خودت بیای با ماشین خودت به آدرس جایی که قرار هست نقاشی بشه و کلی حرفای دیگه

    به قدری این حرف ها در طول روز تکرار میشد که من دیگه باورم شده بود که من میتونم ماشین بخرم

    منی که به ماشین مورد علاقه ام فکر میکردم و یه وقتایی میگفتم آخه چجوری

    اما الان دیگه هیچ کدوم از اون حرفارو نمیگم ،دوره هم جهت با جریان خداوند هم سبب شد که به این مومنتوم که تکرار میشد ،سرعت بدم و هر روز از زبان نقاش خداگونه و همکارش میشنیدم که میشه و میخری به زودی

    و همه اینا سبب شد در عرض دو هفته باورهای من نسبت به اینکه خدا میتونه برای من عطا کنه قوی بشه

    چون که انقدر همکارش از نقاش خداگونه تعریف کرد که الگویی هم شد برای من که در کار نقاشی تلاش کرده و شده. پس برای من هم میشه

    من همه این هارو مدیون خدایی هستم که هر روز داشت به من درس یاد میداد و انسان های خداگونه سر راه من گذاشت تا یادم بده و سرعت بگیرم در تکرار باورهای قوی درمورد ثروت

    خدایا شکرت

    از وقتی گفتم یا اینو میخرم و یا مدلt8 رو از هردوتاشون فقط میبینم

    بعد که دوباره داشتم به ماشین نگاه میکردم یهویی این آهنگ به زبونم جاری شد

    آرزوم اینه باشی جلو چشمم

    اینو گفتم یه 206 رد شد پلاکش 974 بود

    همون تاریخی که خدا بهم وعده شو داده و گفته طیبه اگر تو به وعده ات عمل کنی زندگیت در این تاریخ هیچ ربطی به 9 ماه قبلت نداره

    قدم بردار تا بهت داده بشه

    امروز مدام چندین بار عدد 974 رو نشونه میده

    خدایا شکرت

    وقتی متوجه شدم و رفتم برداشتم ،مادرم زنگ زد گفت شب که برای افطار مهمون میاد ،وسیله بخر و رفتم و خریدم و برگشتم دیدم ماشین هنوز سر جاشه و جای تعجب نداشت

    چون باید من درس هایی میگرفتم و باید عزت نفس رو بیشتر تمرین کنم در جاهای مختلف

    و ارزشمندیم رو به جهان هستی ارسال کنم

    بعد رفتم خونه و خواهرم اومد و باهم دوباره رفتیم همون شهرک محلاتی که دو روز پیش کفش خرید کردیم تا خواهر و خواهرزاده ام هم کفش بخرن

    وقتی ما رفتیم ، تو راه فقط kmc میدیدم ،خواهر زاده ام گفت خاله خاله kmc ، یهویی دیدم آبی رنگ بود و یه ماشین رد شد پلاکش 974 بود

    یه تایید دیگه بود بر اینکه میتونم بخرمش

    بعد دو تا kmcهم زمان رد شدن

    و بعد دوباره و دوباره و دوباره

    خواهرم بارها گفت چه خبره تهران پر شده از kmcمدل t8 و t9

    منم فقط میخندیدم و تو دلم میگفتم آره چون من دارم توجه میکنم و نشونه های خرید ماشین میاد و اینا همه تایید بر خریدنشونه

    و من باید باورهای قوی رو تکرار کنم و الگوهایی که دیدم رو هی به خودم یادآوری کنم که میشه

    وقتی خرید کردیم و برگشتیم ،خواهرم بستنی خرید و چیپس ، هرچی گفت طیبه یه باره بیا بخور گفتم نه

    و بر خلاف چند ماه پیش دیگه هیچ علاقه ای به خوردن بستنی و چیپس نداشتم ،در صورتی که من خیلی خیلی چیپس و بستنی دوست داشتم

    بهم گفت یه بار بخور ببین منم پرهیز دارم و نباید بخورم ،دکتر طب سنتی گفته نخور ،ولی همین یه باره

    خنده ام گرفت و بهش گفتم همین یه بارها هی تکرار میشن و مجدد نه، گفتم و خوشحالم از اینکه از وقتی تصمیم گرفتم برای دریافت دوره قانون سلامتی ،لیاقتم رو نشون بدم و یه سری چیزا نخورم

    مثلا هرچی کیک و کاکائو و وسایلای کارخونه ای بود دیگه نمیخورم و بستنی و چیپس و پفک هم نمیخورم

    و شکر و خرما و عسل رو هم کم کردم

    وقتی برگشتیم ، برای شب که مهمون داشتیم برای شام ،سبزی پاک شده خریدیم

    یادمه وقتی این شغل سبزی پاک شده تازه مد شده بود و مردم میخریدن بسته ای 200 تمن بود الان 5 هزار تومان شده

    حالا کاری به قیمتش ندارم اما میخوام‌اینو بگم که ما اونموقع میگفتیم چیه یه ذره سبزی رو میبندن و میفروشن ،ما خودمون سبزی میخریم و پاک میکنیم و کلی سبزی داریم

    خنده ام میگیره

    همون آدمی که این حرفارو میگفت و سال ها قبل 10 کیلو سبزی هم پاک میکرد

    الان وقت نیم کیلو پاک کردن سبزی رو هم نه خودش و نه مادرش ندارن و الان سبزی پاک شده میخریم

    حتی من هر چند هفته یه بار وقتی بعد کلاس رنگ روغنم از تجریش برمیگشتم خونه ، سبزی میخریدم و میگفتم تو دستگاه خوردش کنن و برای آش و خورشت میگرفتم میبردم خونه

    چقدر همه چی تغییر کرده

    یعد به خواهرم‌گفتم میای بریم یه مغازه هست که از اینستاگرام دیدم مانتوش خوبه و از اونجا بریم مانتو دکمه دار بخرم ، گفت باشه و باهم رفتیم

    از پل صدر که پیاده شدیم ،اولین بارمون بود تو اون منطقه با اتوبوس میرفتیم ، از یه خیابون رد شدیم سرازیری بود و انگار از کوه پایین میرفتیم ، خیلی خیلی سرازیری بود و گفتیم اینجا چجوری زندگی میکنن

    اونجا بود که این تضاد و سوال سبب شد که خونه خودمونو که تو یه جای صاف هست خونه هاش ،به یاد بیارم و از خدا سپاسگزاری کنم

    و درسته منطقه ثروت مند نشین بود اما دلخواه من نبود و انتخاب من یه خونه ایه که مثل خونه استاد عباس منش دریاچه داشته باشه

    البته بخوام تکاملم رو هم رعایت کنم ،یه خونه میخوام که منطقه اش جوری باشه که زمینش مستقیم باشه

    بعد رفتیم‌و رسیدیم به مغازه پانتو فروشی و مانتویی که دیده بودم تو مغازه شون نداشتن و فقط از سایت میشد سفارش داد و گفت موجود نیست

    دوباره همون راه رو سر بالایی برگشتیم تا برسیم به بزرگراه صدر و سوار اتوبوس بشیم و برگردیم

    سرازیری منو یاد مومنتون مثبت مینداخت که شروع مسیر رو که رفتیم اصلا اختیار پاهام دست خودم نبود ،جریان سرعت و شیب به قدری زیاد بود که پاهام خودشون میرفتن و رو دور تند بودم و نمیتونستم زیاد وایستم و هی ادامه میدادم و سرعت میگرفتم و از خواهر و خواهر زاده ام جلو میفتادم

    وقتی فکر میکنم به این جریان بهتر میتونم صحبت های استاد رو درک کنم

    وقتایی که استاد مثال میزنن و بعد چند روز شده که من دقیقا اون مثال رو به اون شکل و یا به شکل دیگه تجربه کردم ، بهتر تونستم درک کنم مثال استاد رو و سعی کردم بهتر عمل کنم

    و حتی موقع برگشت هم دیدم که برای برگشت به نقطه ای که اول سرازیری بود برسیم ،کلی باید انرژی بذارم و قشنگ میفهمیدم که پاهام سنگینی میکنن

    اما به خودم میگفتم داری ورزش میکنی و عضله های پاهات دارن قوی میشن و لذت میبردم

    وقتی برگشتیم خونه برادرم که هفته پیش برای همه مون هدفون بلوتوثی سفارش داده بود و برادری که ذهنیتش به هدفون ناخوب بود وقتی دید من هدفون بلوتوثی گرفتم و تعریف کردم که چه صدای خوبی داره و با کیفیته و گوش اصلا درد نمیگیره ،مشتاق شد تا اونم بخره و به جای یکی 5 تا سفارش داد و برای هرکدوممون یکی خرید

    اما من چون داشتم ،سهم منو نگه داشت به دامادمون و منم سریع گفتم برای من پولشو بده مانتو بخرم

    خیلی راحت گفت باشه چقدر راحت خدا داشت به من روزی و هدیه میداد

    اگر این مانتو رو هم بخرم 4 تا مانتو میشه و 4 تا کفش که خدا با بی نهایت فراوانی و نعمتش بهم هدیه داده و میدونم که بیشتر از اینم بهم هدیه میده

    وقتی مهمونامون اومدن خواهرم هم بود و شام رو که خوردیم

    سفره رو جمع کردیم خواهرم رفت تا ظرفارو بشوره ،منم سفره رو که ع کردم به خواهرم گفتم بیا اینور بقیه شو من بشورم ، اگه طیبه چند ماه پیش بودم میگفتم من چرا بشورم ،من جمع کردم خواهرمم بشوره

    اما یاد حرفای خدا افتادم‌که چند ماه پیش درمورد همکاری بهم گفت و گوش ندادم و سبب بحث شدید بین من و خواهرم شد

    سریع گفتم به ذهنم که ببین من الان دیگه یاد گرفتم و باید کمک کنم ، و بعد ادامه ظرفارو شستم و نشستم

    رفتار خواهرم خیلی خیلی عالی شده

    جنبه خداگونه خواهر و خواهرزاده ام رو در این روزها بسیار زیاد میبینم و حتی بارها به خودم گفتم ببین چقدر آروم شدن

    خواهر و خواهر زاده ای که نمیتونستم تحملشون کنم ،در اصل اونا نبودن ،من نمیتونستم درون خودمو تحمل کنم و به عوامل بیرونی نسبت میدادم

    اما الان که آگاه شدم و روی خودم هرچقدر بیشتر کار کنم بیشتر و بیشتر نتیجه میبینم و جنبه خداگونه شونو میکشم بیرون

    خدایا شکرت

    هرچقدر بیشتر با خودم در صلح باشم بیشتر لذت میبرم از ارتباط برقرار کردن با انسان ها

    هرچقدر بیشتر به یادم بیارم که عاجزم و هیچ تاثیری نمیتونم در زندگی آدما بذارم ،همونقدر میتونم پیشرفت کنم

    خدایا شکرت

    شب که مهمونا شام خوردن و ما داشتیم جمع میکردیم ،من سفره رو تمیز میکردم که تو دلم گفتم کاش خواهرزاده ام کمک کنه و نشینه کنار مهمونا

    مدام ذهنم میخواست توجهم بره سمت نکات ناخوب خواهر زاده ام و بگم ببین نمیاد یه کمکی بکنه و …

    اما سریع گفتم ببین طیبه تو وقتی بچه بودی رو یادته؟

    اگر توام جای خواهرزاده ات بودی کمک نمیکردی ،یادته بچه بودی هم سنش بودی هرجا میگفتن بیا کمک کن فرار میکردی و یا خودتو به نشنیدن میزدی ، الان داری دقیقا رفتارای بچگی خودتو میبینی

    شاید اگر دوباره اون روزا بود همین کارو دوباره انجام میدادی و مثل خواهرزاده ات عمل میکردی و با این نگاه افکارمو کنترل کردم و گفتم خودم جمع میکنم

    که یهویی دیدم خواهر زاده ام بلند شد وظرفارو برداشت برد آشپزخونه

    امروز بدون اینکه من کلامی از زبونم بیرون بیاد ، خودش میومد برمیداشت و کمک میکرد

    و من به قدری خوشحال بودم که این منم دارم با افکارم و تغییر نگاهم شرایط رو تغییر میدم

    شاید اگر مثل قبل تمرکزمو میذاشتم روی نکات ناخوبش نمیومد که کمک کنه اما وقتی با نگاه جدید توی افکارم بررسی میکردم و سعی داشتم با روحم هماهنگ باشم ،نتیجه تغییر کرد

    بعد که مهمونا رفتن من اومدم اتاقم به مانتویی که از اینستاگرام خریدم، از یه پیج نگاه میکردم که دیدم بعد 4 روز رنگایی که من میخواستمو موجود کردن

    پیام دادم که چرا بهم نگفتین چند روز دیگه موجود میشه و من رنگای دیگه رو سفارش بدم اما درست جوابگو نبودن و تعویض نکردن رنگ مانتو رو

    کمی دلخور شدم و حس میکردم که افکارم شروع به صحبت کردن و یهویی به خودم اومدم گفتم ببین طیبه ، مهم نیست که چه اتفاقی رخ داده تو نباید بذاری افکارت ناخوب بشه ، هرچی خیر بوده و همون بشه و اما حواست باشه دفعه بعد دقت کنی و با عجله و اینکه وای این رنگ موجود نیست بذار یه رنگ دیگه بخرم و فکر کنی دیگه تموم میشه. با این نگاه چیزی رو نخری

    و این هم یادت باشه دنیا فانیه ،بخوای برای این خودتو اذیت کنی ‌ ارزش ناراحت کردن خودتو نداره و سعی کردم حالمو خوب کنم با این نگاه

    این نگاه سبب شد به سرعت حالم خوب بشه

    امروز بی نهایت حالم عالی بود و کلی درس یاد گرفتم

    نور خدا به شکل شادی و سلامتی و آرامش و عشق و زیبایی و ثروت و نعمت در زندگی تک تکتون جاری بشه

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  7. -
    محمد امین ایلونی کشکولی گفته:
    مدت عضویت: 182 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    شکر الله بابت اینکه هدایت شدم به این سایت و الان تونستم این فایل رو در صبحگاه گوش کنم و لذت ببرم!

    شکر الله که استاد خیلی عالی در مورد خداوند صحبت میکنه و چقدر لذت بردم!

    شکر الله بابت اینکه استاد اینقدر موفق شدن و اینقدر عالی دارن پیش میرن!

    شکر الله بابت اینکه این سایت هست و من میتونم روش کار کنم و لذت ببرم!

    شکر الله بابت اینکه من میتونم دوره ها رو تهیه کنم و روشون کار کنم!

    شکر الله بابت اینکه دوستان اینقدر عالی کامنت میگزارن و واقعا استاد رو برانگیخته کردن!

    شکر الله که من میتونم قبل از اینکه بخوابم بیام رو ذهنم کار کنم ورو این سایت جادویی ی چرخی بزنم!

    شکر الله تا الان درگیر ی کار بودم و تو ماشین داشتم چرت میزدم البته من صندلی شاگرد بودم . و الان اومدم دوش گرفتم و امدم بخوابم گفتم تو این سایت توحیدی و معنوی ی چرخ بزنم و این فایل آپلود شده بود و گوشش دادم و ازش لذت بردم!

    قطعا خداوند میخواد که من ثروتمند باشم – قطعا خداوند به من نزدیک هست – قطعا خداوند نقدر کرده که من ثروتمند باشم – خداوند من رو هر لحظه هدایت می کند!

    شکر الله بابت این سایت و دوره هاش و آگاهی هاش و کامنت هاش!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  8. -
    نرگس گفته:
    مدت عضویت: 1517 روز

    إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

    پروردگارا تنها تو را می پرستیم وتنها از تو کمک می خواهیم….

    سلام به خدای مهربانممم

    سلام به استاد عباسمنش جانم

    سلام به همه ی بچه های خفن این سایت بی‌نظیر

    باورمون چیه و چه پیش فرض هایی درباره موضوعات مختلف زندگی مون داریم؟؟

    از همون جنس باوری که داریم ؛ توی زندگی مون بیشتر می‌بینیم

    اگه باور داری خدا باهاته و همه جا باهاته پس ، از رفتن به جاهای جدید نمیترسی و توکل میکنی و قدم برمیداری

    باور استاد در روز های سخت :

    خداوند بیشتر از من می‌خواهد که پیشرفت کنم و الهامی رو دریافت کردن که خداوند گفتن اینقدر بهت ثروت میدم که نتونی بشماریش پس قدم بردار و نگران نباش و بارها استاد این موضوع رو در شرایط سخت تکرار کردن و خیلی اون الهامهه در اون زمان سخت به استاد کمک کرد که ناامید نشن و وعده ی خدارو باور کنن که خدا زیر وعده اش نمیزنه

    واگه در مسیر بیفتی هدایت ها توی مسیر بهت گفته میشه فقط کافیه باور کنی که خدا اینقدر بهت برکت وثروت میده که نتونی بشماریش…

    تکرار و تکرارِ اون افکار خوب و الهاماتی که بهت میشه استمرار رو در مسیر برامون راحت تر میکنه

    و چقدر خوبِ این حس بندگیِ خدا رو کردن و اگه بهش اعتماد کنی دیگه کار تمومه وعده ی خدا رو بپذیر که حقه و وعده ی فزونی رو بپذیر و باور کن قدرتش رو ….

    خدا بخشنده است

    غفوره

    رحیمِ

    وهاب

    خدا به همه ی ما میخواد نعمت بده و مغفرت ببخشه

    اما کی دریافت می‌نه این نعمت ها رو ؟؟!

    اون کسی که قدرت بخشایندِگی خدا رو بیشتر باورمیکنه

    خداوند نیاز نداره که زجر بکشی تا بهت نعمت بده

    تو باور کردی که باید زجر بکشی تا نعمت ها رو دریافت کنی

    نگاهت رو عوووووض کن

    میتونی راحت هر چیزی رو که میخوای بخری

    این قضیه رو باور کن

    فقط بخشاینده بودنِ خدا رو باور داشته باش

    نیاز نیست خودمون رو به در و دیوار بکوبیم

    راه موفقیت آسونِ و هیچ زجری در کار نیست..‌.

    فقط خدا رو خوب باور کن و

    تفاوت ذهنیت مثبت و ذهنیت منفی رو خوب مشخص کن

    ثروت از در و دیوار برای من میباره

    خداوند بیشتر از من دوست داره که من ثروتمند بشم

    خداوند برای من زندگی ای پر از خیر و برکت می‌خواهد

    خداوند عاشقِ اینه که باران نعمت و ثروتش رو بر زندگی من سرازیر کنه

    نرگس جانم قدرت ربّ العالمین رو هر روز بیشتر و بیشتر باور کن

    اون کسی یه که قدرت رو بهت داده که زندگیت رو خلق کنی و شرایط زندگیت رو هر جور میخوای بسازی

    و آسمان ها و زمین رو مسخر تو کرده

    خدایا کمکم کن در مسیر درست قدم بردارم و هدایت هات رو در زندگیم دریافت کنم

    در پناه حق باشید:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  9. -
    آتنا شکیب گفته:
    مدت عضویت: 295 روز

    به نام خداوند مهربون که هر چه دارم از اوست ، خدا رو شاکرم که امسال عید من با شرکت در دوره هم جهت با جریان خداوند شروع شد و هدایت شدم به این دوره چون واقعا میخوام تغییر کنم و امسال برام یک سال متفاوت باشه و فوق العاده و هم با آموزش درس های توت فرنگی 19 دلاری باشه ، درک کنم با کامنت های دوستان و این داستان و صحبت های استاد چقد ذهن ما قدرتمند هست و باورهای ما چطور زندگی ما رو خلق میکنن ، مثلا من تکرار کنم امروز روز فوق العادست ولی باور من چیز دیگه باشه حالا من تکرار کنم به شکل همون باور من ، روزم شکل میگیره ، و به طور ریشه ای باید باورها عوض کرد ، خوشحالم که در این دوره حضور دارم و تا به اینجا ایرادهای کارمو متوجه شدم چرا یه خواسته زودتر انجام میشه و چرا یه خواسته م دیرتر داره متجلی میشه ، سپاسگزارم استاد عزیز بابت این فایل ارزشمند و این درسی که گرفتم و ذهنمو اونجور که میخوام تربیت کنم و این مسیر ادامه بدم و به غیب ایمان داشته باشم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  10. -
    مجید عزیزی پیردوستی گفته:
    مدت عضویت: 1549 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به همه ی عزیزانم

    الله اکبر واسه این ذهن قدرتمند ما که وقتی به جسم به جای مورفین اب مقطر میدی ارومش می‌کنه می‌تونه این باور بسازه که این همون مورفین و درواقع برای ذهن عامل بیرونی هیچ فرقی نداره بلکه این باوری که میسازه تاثیر خودش می‌ذاره مثل همین مثال آب مقطر زدن به جای مورفین پس اگر یه چیزی را باور کنه تجربش می‌کنه.

    ــ خداوند همیشه همراه من و منو به مسیر درست هدایت می‌کنه و هرچی واسم پیش میاد خیره و به نفع من میشه منو به آسانی در هر کاری وارد می‌کنه و به آسانی از هر کاری خارج میکنه این باور هرچقدر که باور کردم به همون اندازه همه چی واسم آسون شده و زندگیم سر شار از لذت و خیال راحتی شده و چقدر دارم پیشرفت میکنم و خیالم راحت میشه که دیگه در این کاری که وارد میشم به آسانی همه چی واسم پیش می‌ره .

    ــ خداوند بیشتر از من میخواد که پیشرفت کنم خداوند بیشتر از من میخواد که خوشبخت باشم خداوند بیشتر از من میخواد که سلامت باشم خداوند بیشتر از من میخواد که ثروتمند باشم و خداوندی که رب العالمین و داره جهان هدایت می‌کنه پشتیبان من و داره منو حمایت می‌کنه و هدایتگر هر لحظه ی من و بیشتر از من لذت میبره که پیشرفت کنم و خداوند میخواد که من سلامت تر و خوشبخت تر و ثروتمند تر باشم و چون میخواد و چون قدرت مطلق و چون رب العالمین پس برای من اتفاق میفتد و خداوند هرگز دروغ نمیگه و خداوند هرگز خلف وعده نمیکنه کافیه من سمت خودم انجام بدم خداوند همواره به بهترین شکل سمت خودش انجام میده و وقتی استاد باور کرده که خداوند انقدر ثروت بهش میده که بی نیاز باشه و بیش از حد تصورش بهش ثروت میده و باور کرده که انقدر ثروت مند میشه که نتونه بشماره ادامه دادن و ادامه دادن و نتیجه اینی شده که الان در زندگی استاد میبینم که نمیدونه چقدر ثروت داره و نمیدونه چقدر ملک و دارایی داره و با وجود این همه ثروت و استقلال مالی که داره جز شخصیتشون شده که در مورد فراوانی و ثروت صبحت کنن و وقتی وارد جریان ثروت شدن دیگه برای ذهنشون باور پذیر شده در کل فراوانی و پیشرفت مداوم پیشفرض ذهنشون شده .

    ــ هر باوری که بهم قدرت میده را بارها و بارها و بارها تکرار کنم

    هر آنچه که احساس خوبی بهم میده را بارها و بارها و بارها تکرار کنم و راجع بهش صحبت کنم و خداوند به همه ی ما وعده ی فراوانی و مغقرت داده به همه ی ما بیش از حد تصورمون ثروت میده مثل استاد

    ــخداوند نیازی نداره که من زجر بکشم تا به خواستم برسم بلکه دوست داره من با لذت و آرامش به خواسته ام برسم و خداوند منو از آسانترین و راحت ترین و لذت بخش ترین مسیر به خواسته هام می‌رسونه .

    ــ الله اکبر عجب مثال خفنی از دوستشون زدن که چطور با ذهنیتی که عوض شده این چنین نتایج عظیمی در زمان کمی وارد زندگیشون شده و چقدر این خدای ما قدرتمند و بخشندست و اندازه ای که باورش کنیم آسان میشیم برای آسانی ها و نعمتها وارد زندگیمون میشه مثل سلیمان نبی مثل استاد عباسمنش مثل هزاران نفر دیگه از دوستانی که در این سایت نتایج بسیار عظیمی گرفتن .

    ــ نتیجه گیری از این قسمت :حواسمون باشه چه چیزهایی را باور کردیم ،حواسمون باشه که اگر یک باور محدود کننده داشته باشیم می‌تونه زندگی ما را نابود کنه و اگر یک باور قدرتمند کننده داشته باشیم میتواند زندگی ما را متحول کند .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای: