سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 229
دیدگاه زیبا و تأثیرگذار الهه عزیز به عنوان متن انتخابی این قسمت:
استاد عزیزم مریم جانم چقدر ازتون ممنونم که این همه مدت ما رو همراه خودتون ب زیبایی های کلورادو بردین و تمام تمرکزمون روی نکات مثبت سفر و زیبایی های طبیعت بود و ترکیب جادوییش با دوره احساس لیاقت اصلا پاییز منو ساخته. واقعا کجا میتونیم همچین سفرنامه ای پیدا کنیم که تمامِ تمامِ تمامش تمرکز بر زیبایی ها و شکرگزاری و هدایت باشه؟!
چقدر خداوند رو سپاسگزارم که منو ب این مسیر راست هدایت کرد. مصداقِ بارزِ مسیر کسانی که بهشون نعمت داده. از درون بچه ممنونم که زیبایی های این بهشت رو از دید پرنده بهمون نشون داد.
استاد جونم مشغول شستن تراک کمپر هیولاست. چقدر این تراک کمپر جادوییه. چقدر دوست دارم لذت سفر باهاشو تجربه کنم. چقدر من رنگشو دوس دارم. استاد جونم و مریم مریم جونم، این تیکه ک داشتین ماشین رو میشستین، چقدر سرشار از حس سپاسگزاری و توحید بود. صحبتهایی که این قسمت کردین همش توحید بود. همش شکرگزاری بود. همش حال خوب بود. همش الگوی رابطه زیبا و هماهنگ و در صلح بود. همش همراهی و تفاهم و عشق واقعی بود. خدایا شکرت برای شنیدن این صحبتها.
استاد انقدر با لذت تراک کمپر رو میشورین که دلم خواست تجربش کنم. اونم تو همچین محیط طبیعی و جنگلی با شوینده های هیولا و فراوانی آب بدون نگرانی از کمبود. شیرجه زدن توی دریاچه آب شیرین چشمه رو دلم میخواد تجربش کنم. عاشقتونم که اینقدر توجهتون به زیبایی های مکان زندگیتونه و هیچوقت براتون تکراری نمیشه و همیشه ی همیشه دارین از ته دل صدق بالحسنی میکنید و هر بار در پاسخ این سیستم بی نقص سنیسره للیسری میشین. نوش جان و روحتون که بی نهایت لایقش هستید. باران رحمت که همیشه داره بر این بهشت زیبا میباره و همیشه نماد فراوانی رو جلوی چشمتون میاره و بازم سپاسگزاری و قدردانی و افزودن نعمتها.
استاد جونم چقدر با تمرکز فوتبال بازی می کنید. واقعا چقدر خوبه که یه کاری رو انقدر با تمرکز انجام بدین. این خودش یه نوع مدیتیشن و خالی کردن ذهن از 100 هزار رشته فکری در طول روز هست.
رابطه قشنگتون رو بی نهایت تحسین میکنم. میتونم فرکانس آرامشی که تو خونتون جاریه رو دریافت کنم..چه کِیفی داره در کنار کسی زندگی کنی که کاملا حرف همو میفهمید و با هم همفکر و همراه و هم عقیده اید. دو نفر که اول عشق ب خود و صلح درونی رو در خودشون دارن و از لبریز عشق درونشون ب هم میبخشن و این یعنی رابطه سالم و پر از صلح و عشق واقعی. این جنس از رابط رو برای خودم و تمام دوستان سایت چه مجرد و چه متاهل آرزومندم و بی صبرانه و با عشق منتظر سفرنامه پاییزیتون میمونم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 229548MB29 دقیقه
واااااوووو خدای مننننن ویووووروووو
اول فیلم که دوربین ازخانه دورمیشدنمیدونم چراحس عجیبی داشتم،الان میفهمم چرابه اینجامیگین پرادایس واقعاخودِبهشته،الان میفهمم چرااستادپیچک هاودرختچه هارو قطع ومحیطوپاکسازی میکنه،اینجاباقطع کردن تموم نمیشه چقدررررسرسبزه الله اکبراین همه عظمت وزیبایی وفراوانی…
چقدلذت میبرم ازسفرهای شماجوری محوسفرنامه هامیشم انگارخودم اون لحظه اونجام
حسِ خوبِ توآپ پریدن زیرِ نمِ باران قابل وصف نیس چقدآرزومه همچین لحظه ای روتجربه کنم،همین الان خودمو گذاشتم جایِ شماوتجسمش کردم تمام خستگی هام رفت مغزم دراوج خستگی بودولی آروم شد…حتی اومدن توسایتِ شماخستگی هاومنفی هاوآشفتگی هارومیشوره میبره واتفاقات خوبی رقم میزنه چه برسه به عمل کردن آموزه هاتون….
به خودم قول دادم تمام اتفاقات خوبو اینجا ثبت کنم وازخودم ردپابذارم تایادم نره
کجابهترازاینجا؟همیشه دردسترسه
نگران نیستی کسی باخوندنش مسخرت کنه باورنکنه قضاوتت کنه فک کنه توهم زدی یاهرچیزِ دیگه ای…
ازچی بگم ازکجابگم !؟
جریان ازاین قراره که من تمام علائم یه مریضی رو داشتم وخیلی نگران بودم همسرم گف برو دکتر یه چکاپ کامل انجام بده راستش نگران شدم تودلم گفتم خدایاخودموسپردم به خودت
رفتم یه سری آزمایشات وسونوگرافی ودکترهای مختلف….
توهرمرحله که نتایج ازمایشات میومد قلبم تندتندمیزد که نتیجه قراره چی بشه ووقتی دکترمیگفت عالیه نتایج ،شماهیچیت نیس لبریزارحسِ شکرگذاری میشدم تااینکه رسیدم به مرحله اخرونتیجه سونوگرافی که دیگه تیرِاخربودوازشنیدن نتیجه این یکی شدیدامضطرب ونگران بودم بعدِ معاینه واینا گف سالمی همه چی اوکیه،
باورم نمیشدگفتم مطمئنی؟دکترخندیدگف چیه دوس داشتی مریض باشی؟
چشام مث الان پرِ اشک شد
ازمطب دراومدم وسط خیابون میخواستم سجده شکربرم،خدایاشکرتتتتتتتت اخه چطوری؟؟؟تمام علائم مریضی رو داشتم قبل ازمایش اینا به هردکتری میرفتم میگفتن احتمالامریضی ولی ازنتیجه ازمایشات خودشونم شگفت زده شده بودن
هرروزحالِ روحیم بهتروبهترمیشدوکلی اتفاقات خوب می افتاد،چقدتونستم باکمک خداپول بسازم چقدورودی مالی خوبی داشتم…
گذشت وگذشت تااینکه دوباره یه سری علائم شروع شدکه همسرم بازمضطرب شدوهی میگف برو دکتر
انگاری دکترهایی که رفتی اون نتیجه نهایی رو نتونستن تشخیص بدن هی اصرارمیکردبرم دکترولی اینباردیگه نگران نبودم وته دلم قرص بود
اونقدراصرارکردبرخلاف میلم مجبورشدم روزِ دوشنبه صبح زود بیدارشم نمازبخونم وآماده شم که برم آزمایش، که درکمال ناباوری یهو گف نرو صبرکن اگه علائم برطرف نشدمیری(قراربودبریم دوسه روزی شهرِ دیگه ماددشوهرموببریم دکتر گف ازاونجابرگردیم بعد)
خداشاهده همون لحظه که هنوزآفتاب طلوع نکرده با یه حالتی که آدم دستش ازهمه جاکوتاه میشه گفتم خدایاخودت به دادم برس واقعاسختمه ازمایش ودکتررفتن،همسرم خندیدکه تنبلی نکن بایدمطمئن شیم ازسلامتیت ورفت سرِ کار ومن همچنان دربین الطلوعین باخدام باتمام وجودم حرف میزدم
روزِسه شنبه ظهرتمام علائم برطرف شدوهمسرم خیلی خوشحال ومتعجب بودواینباراونم مطمئن شدهیچی نیس وسالمم
دوباره خدابه درخواستم پاسخ مثبت داده بودخدایاشکرت ولی خب یکم نیازبه استراحت جسمی وروحی داشتم قرارهم بودفردا صب که چهارشنبه بود بریم شهرِ دیگه که وقت دکترمادرشوهرم بود…
اصلا پای رفتن نداشتم،به همسرم هرچقدگفتم اجازه بده اینبارمن نیام اذیت میشم نیازدارم باخودم تنهاباشم قانع نشدگفتم یه حسی میگه نریم قبول نکردگف میریم وتوهم بایدبیای نمیشع که تنهام بذاری
برخلافِ میلم رفتم همینکه رسیدیم اون شهرومادرشوهرم اینارفتن مطب چنددیقه نشده برگشتن گفتن ازاقوام دکترفوت شدن امروزوفردا که چهارشنبه پتجشنبس نمیان جمعه هم تعطیله موندشنبه…
وخداچقدراحت همه چیوبهمون میگه ولی اطرافیان وگاهاخودِ ماجدیش نمیگیریم…
درطول این یکی دو روز که اون شهرمونده بودیم یه اتفاقایی افتادوناخواسته تضادهایی بوجوداومدکه حالم خیلی خیلی گرفته شدکنترل مغزم ازدستم خارج شدوبهم ریختم
جاداره داخل پرانتربگم 2سال بودیه پیج کاری داشتم زمان وانرژی زیادی هم میذاشتم که بازخوردِ جالبی نداش نهااایتاااا 15تالایک،فوقش هم 50 تاویو داشت پست هام که بعدشم باگ خورداینستا کلاپیجمو پاک کردودسترسیم کاملاقطع شدهزینه کردم باهرسختی برگردوندم که فالوورامو ازدست ندم فالورامم تقریبا300نفر، هرمدل فعالیت میکردم این ارقام بیشترازاین نمیشد که ازطرفی پیجمم پاک شدبعدشم فیلترینگ….
نورُعلی نور شد تقریبا دیگه هیچ فعالیتی نداشتم
بالاخره باهزینه برگردوندم جالبه کسی که پیجموبرگردوند بعدِگرفتن هزینه گف این پیج دیگه به دردنمیخوره یه پیجِ مرده شده
باچندتاازاساتیددیگه هم که ازاینستاسررشته داشتن پرسیدم گفتن پاک کن یکی دیگع بزن خیلی سختمممم بود اینهمه زحمت کشیدم تازه شده این…
اینوپاک کنم ازصفربسازم؟
همینجوری مونده بود منم چندباری خواستم پاک کنم انگاریکی تودلم میگف فعلا دست نگه دار….
مردد بودم چیکارکنم ازطرفی حرفای اساتیداینستا که میگفتن ازالگوریتم خارج شده وپیج مرده وازطرفی هم مدام حرف اقای سیدعلی خوشدل توذهنم تکرارمیشدکه الگوریتم من قلبمه نه چیزایی که بقیه میگن وتواینستاهس
میگفتم اخه چجوری قلب الگوریتم میده این کجااون کجا!!!!
ومابین همه این زمزمه های ذهنی گفتم خدایاخودت یه گوشه پیجموبگیرمن کلافه شدم ازافکارِ خودم دیگه نمیدونم چی درستع چی غلط
که اون روزی که حالم بخاطریه تضادی بهم خورده بود،اصلاااحوصله هیچیونداشتم غمِ عجیبی رو دلم سنگینی میکردمیدونستم فرکانس مخرب میفرستم به جهان هسدی اما نمیدونستم چطوری بایدتواین شرایط که توجاده بودیم وشرایط مساعدنبودبراقدم زدن وهواخوری و….خودمو آروم کنم
فقط یادمه اینوگفتم خدایاخودت کمکم کن اروم شم
میدونم دوسم داری ولی الان شدیدانیازدارم بهم یادآوری کنی یه نشونه میخام
توجاده بودیم داشتیم برگشتیم بارون اومدیه چن تاعکس گرفتم حالم بهترشدخدا یکی ازنشونه هاشو فرستاداخه من عاشق عکاسی وبارون وجاده ام
فک کن ترکیب این سه تاچی میشه ولی مغزم بقدری نجوامیکردنمیتونستم تمرکزکنم رو زیبایی ها
گالریموچک کردم ببینم چطوری شده عکسایی که گرفتم یهوهدایت شدم به فیلم چندثانیه ای که پارسال همین موقع ازلحظه بارش باران روشیشه ماشین گرفته بودم وهربار میخاستم پستش کنم انگار یکی توقلبم میگف الان نه هنوزوقتش نرسیده!
فیلمه حسش بقدرییییییی عالیهههه میلیون هاباردیدمش ولی بازم دیدنی به وجدمیام اون حالِ خوبه درمن متجلی میشه عاشقشممم
اینستارو بازکردم یکم بچرخم خواسم پرت بشه با یه نت داغون وفیلترشکنی که هی قطع میشد،
یهوانگاربهم گفته شداون فیلمی که پارسال گرفتی رو پست کن اونم تواین وضعیت
بدون فکرهمینجوری صرفابخاطرسرگرمی یه ریلزساختم( بااهنگ اروم اروم اومدبارون،شدیم عاشق زدیم بیرون….)که حسِ خوبه اون کلیپ رو هزاران برابرمیکرد…
خواستم پستش کنم یهواین ایده به ذهنم رسید اسم پیجمم تگ کنم همینکارو کردم بااینکه ذهنم شدیدانجوامیکردمگه چن نفرمیخان ببینن چه برسه کپی کنن که آبدیتو تگ کنی…
بدون ادیت بدون فیلتر بدونِ کپشن وهشتگ خاصی
فقط نوشتم بارون ینی نقطه چین تاخدا….برای خداپستش کردم برای مخاطب خاصم
که ابری بودهوای دلم وشرایط باریدن نداشتم
بعدش دیگه ندونستم پست شدنشد چون نتم کامل قطع شد
اومدیم خونه هی آلارم میومد روگوشیم توجه نمیکردم بازکردم دیدم آغاااااااااا چندهزارتااااااااشده این ریلرز چندیننننننن نفر پست واستوریش کردن وچون آیدی پیجمو نوشته بودم مجبورشدن تگ کنن پیجمو که باعث شده بیشتردیده بشه وفالورا هدایت شن به پیجم
چشام اشکی شدمیدونی به خدا گفتم یه نشونه که بهم یاداوری بشه دوسم داری واون اینجوری نشانه هارو فرستاد بهش گفتع بودم گوشه پیجمو بگیر ترکوندبا یه ریلزساده براش پست گذاشتم چجوری نگاش کردچجوری ویو ولایک وشِیروسیووکامنت وفالورآوردبرام...
حالامنم مث ابر بی اختیارمیباریدم ازلطف خدا
ازتوجهش به ریلزی که براش گذاشته بودم …
الان دوسه روزازپستم میگذره نزدیک 30هزارشده
کلی فالوور برام اومده
وقتی اینستارو بازکردم خودش بهم تبریک گفت که ادامه بده کارِ شماپسندیده اس باورت میشه؟همون اینستایی که پیجمو پاک کرده بودوکارایی نداش وهی بهم خطامیداد الان هی بهم میگه آلارم میده به پست گذاری ادامه بدم…
وقتی آمارو نشون میداد فک میکردم 3هزاره بعددیدم اینستاهی میگه تبریک پست شما به بیش ازاین رقم رسید دقت کردم دیدم نه بابا کجای کاری 30 هزارتاشده …باورش سخت بود نمیتونستم چیزیکه چشام میبینه رو باورکنم 30 هزارتا مگه میشه؟؟؟
اخه تواین دوسال اینهمه زور زده بودم نهاااایتا15تالایک و50تاویو میخورد
الان شده این رقم وحتی الان که دارم اینوتایپ میکنم آلارمه که میاد ازلایک ها کامنت ها فالورهای جدید…
الان میفهمم سیدعلی خوشدل چرامیگف الگوریتم من قلبمه
جالبه اساتیدی که گفته بودن پاک کن پیجتوبه دردنمیخوره بادیدن این اتفاق متحیربودن که چجوری یهوترکیدریلزت وپیجت دوباره جون گرفت!
اونانمیدونستن خدای من خدای ناممکن های ممکن ها که جای خوددارد…
نمیدونستن که خدامرده هارم زنده میکنه زنده کردن پیج که چیزی نیس
یادِ وکیلی افتادم که استادوقتی میخاس مهاحرت کنه میگف آمریکا که اصلااااا بهش فکرهم نکن غولِ آخره عمرااااا نمیشه ولی شد
مدتهااااابود میخاستم پیجموپاکسازی کنم ویه فایل های اموزشی تهیه کرده بودم که چطوری فعالیت کنم تواین فضاوهمینجوری مونده بودن ودست ودلم به فعالیت نمیرفت نمیدونستم فعالیت بکنم نکنم،ولی بعدِ این اتفاق درکوتاه ترین زمان ممکن سریعاپیجوپاکسازی کردم واموزشهارو دیدم ونتایج بهترهم شد
حس میکردم خدامیگه استارتش بامن،جون دادنش بامن ادامه دادنش باتو…
الله یکتاخواستم بگم منم دوستت دارم
شکزکه بی هوا هوامو داری،حواست به من هس حتی وقتی من حواسم نیست…
فرشته جان من عاشق اسم فرشته ام،چقداسمت قشنگه
نام نام های فانتزی که روی آیدی وایمیل واینامیذارم فرشته است واقعااین اسموخیلی دوس دارم
وجالبراینکه منم ساداتم میبینی؟قوانین الهی به همین ظرافت وهمینقدردقیق کارمیکنه…
ممنون ازتوجهت ووقتی که برای خوندن کامنتم گذاشتی
راستش این چند روزی بخاطر یه مسائلی حس میکردم ازمسیرخارج شدم ودیگه وقت نمیذاشتم براسایت
ارزش موفقیت هام درمغزم کمرنگ وبی اهمیت جلوه داده میشد،وهمش مغزم نجوامیکرد یادم رفته بود ازکجا به کجا رسیدم یادم رفته بود باتمام وجودم خداروشکرکنم،این کامنت شماتلنگربودباعث شدیادم بیاد ازکجا به کجااومدم ودوباره قوت قلب گرفتم
راسته که میگن باخداباش پادشاهی کن،بچسب بهش همه میان دنبال تو،نه که توبری دنبال فالوور،مشتری و…
همین الان همون ریلز نزدیک 70 هزارتاشده وهروقت اینستارو بازمیکنم لایکه که ازاون پست میاد
،دراون پست خدا یجوری ازخودش ردپاگذاشته که نه پاک میشه نه تموم میشه عنایت ولطفش…
فقط نیم نگاهی خواستم ازش این شد،به اندازه نیمچه ایمانی که داشتم نتیجه این شد اگه کانون توجهم تمرکزم خداباشه اگه ایمان کامل داشته باشمچی میشه؟!
قشنگی ماجرا اونجاس که من روحیه هنری دارم وازبچگی عاشق فیلمبرداری وکارای هنری وطبیعت وگل وگیاه وزیبایی های خدابودم وهسدم
ازبچگی به ریزترین جزییات زیبایی های طبیعت واطرافم توجه میکردم وغرق تماشامیشدم چیزایی که بقیه نمیدیدن ووقتی متوجه میشدن مسخرم میکردن که آخه یدونه برگ مگه چیه که وقت میذاری عکس هنری بگیری ویه فایل دارم توگوشیم پُررررررره ازعکس وفیلم ازتجربه های ناب ولحظه هایی که روح آدمو نوازش میده مث صدای پرنده ای که صبح زود روشاخه درخت میخونده صداشو ضبط کردم مث پرواز پرنده ها درآسمان،لحظه باریدن برف وباران،مث گل ریزی که توگوشه خیابون رویده بود،ریزش برگهای پاییزی،جوجه های تازه ازتخم دراومده،گل هاوچمن هایی که شبنم اومده وقطره قطره آب داشتن،لحظه طلوع وغروب آفتاب وکلی فایل دیگه که اینارو ادیت کرده بودم اهنگ ومتنی گذاشته بودم که حس وحالشو چندین برابرکرده بود…
وهمینجوری توگوشیم مونده بودنمیدونستم کجابایراینارو استفاده کنم
وقتی این ریلزم ترکید،یه ایده بهم الهام شد متوجه تواناییم شدم تااین لحظه میگفتم اگه بخوام بجزپیج کاری به پیج دیگه فکرکنم درچه حوزه ای میتونم فعالیت کنم وسردرگم میشدم نمیدونستم واقعا به چی علاقه دارم
ایده خدااین بود یه پیج بزن بااسم ورسم خدا
وزیبایی های خدارو بانگاه خودت تواین پیج به تصویربکش
باورت میشه درکسری ازثانیه پیجو ساختم وراه انداختمش وقتی شروع کردم تازه فهمیدم ارهههههههه خودشهههههه این همونی بود که مدتهااااادنبالش میگشتم پیداش کردممممم خدایاااااشکرتتتتتتت
روحم داره نفس میکشه،حس میکنم تازه دارم زندگیوشروع میکنم
خیلی زودهم رونق گرفته هروقت میرم رو اون اکانت کلیییییی لایک وکامنت ودایرکت پرازعشق میبینم اومده
اغلب همشون این جمله روتکرارمیکنن عاشق حس وحال پیجت شدم…
راست هم میگن چون باایده وهدایت الهی وعشق وعلاقه پیجو زدم وعاشقانه فعالیت میکنم
راستش امروزازتلاشام توشغلم خسته شده بودم…وورودی مالی نداشتم
یه اتفاقی افتاد خدابرام خستگیاموجبران کرد رشدمالی داشتم وهمه تعجب میکردن که چجوری؟
نمیدونم چجوری حقیقتش خودمم جاخوردم فقط میدونم صبح به محض اینکه بیدارشدم ازخداخواستم یه نگاه به وضعیت نمودارمالی وسازمانم بندازه…
ویکاری بکنه
ولی اون کاری نکرد شاهکاری کردکه متعجب بودن همه…
خوشحالم که کامنتم باعث شدیبارِ دیگه یادت بیادروخودت وخدات حساب کنی
رفیق گلم به ادامه دادنت ادامه بده
خدا بدهکارکسی نمیمونه…
اگردقت کنی تمام کامنت های من غلط املایی داره بقدری پرازهیجان وتندتندتایپ میکنم واصلا هم چک نمیکنم چی نوشتم هرچی ازدلم برمیادرو صفحه میارم وبابت این اشتباه تایپی هاعذرمیخوام
سلام زکیه جان
ممنون ازحسن توجهت
راستش کامنت هایی که قبلامیذاشتم برای دیده شدن وگرفتن لایک بود
ولی وقتی روی خودم کارکردم،تمام تمرکزم رو خودم بود اینکه به جواب این سوال برسم ازکجا آمده ام آمدنم بهرِ چه بود؟
خیلی نتایج تغییرکردوهمه چی قشنگترشد
وقتی دنبالِ خداباشی بچسبی بهش همه میان دنبالِ تو دوس دارن باتوباشن وقتی توجهت به خداوزیبایی هاش باشه خداتوجه همه رو به توجلب میکنه
وقتی اینویادگرفتم که کامنت هایی که میذارم ردپایی باشه برای شناخت بیشترخودم رشدفردیم برای اینکه قانون تکاملم رو اینجاثبت کنم که هرجاذهنم نجواکرد برگردم به عقب ومرورکنم ازچه مسیری اومدم که کامنت قشنگ شماهاهمین کارو کرد
هرجایی که ردپای خداباشه دِلی باشه
مث آهنرباجذب میکنه همه قشنگی هاوخوبی هارو
کامنتت اتفاق خوبی رو برام یاداوری کردکه برای دوسه روزپیشه…
بخاطرزلزله پارسال وویرانی های که توشهرمون به بار آوردخونه ماهم رفت…وخداروشکر که رفت
خونه رو ازمون گرفت ولی یچیزایی بهمون داد که باعقل منطقی حداقل 5تا10سال بایدتقلامیکردیم بهشون برسیم ،همه ضررکردن مارشدمالی،شخصیتی،عاطفی،حالِ خوب و….داشتیم وخیلی چیزابه زندگیمون اضافه شدکه توکامنت های قبلی گفتم…
خلاصه ماهدایت شدیم به جایی که دور ازشهر زندگی میکنیم ومعمولا ماشین اینا این طرفها کم پیدامیشه
یه چندتاتاکسی داره که مسیرشون به مرکزِ شهره وتوساعت های خاصی هسدن بقیه ساعتها بخوای بری بیرون نمیتونی ماشین پیداکنی
ساعت 1ظهریه کارِ فوری ویهویی پیش اومد،شوهرمم سرِ کاربود نمیتونس منو برسونه
میگفتم خدایاچه کنم الان؟
خونمون طبقه بالاس ویه جاییه که کلللل اون محوطه واطرافش تادوردست دیده میشه یه ویوی خیلی عالی داره که عاشقشم
ازبالکن نگاکردم دیدم هیچ خبری ازتاکسی وماشین نیس اذان ظهرگفت،منم آماده باعجله ومضطرب ازدر خارج میشدم که یهوته دلم یکی گف اروم باش وقتِ نمازه،
دوباره برگشتم….
گفتم خدایا ازبالکن یباردیگه هم نگامیکنم نشونه بده بهم اگه تاکسی باشه ینی صلاحه برم اگه نه نمیرم
دیدم اعععععع تاکسی وایساده اونجا
ولی باآرامش نمازوخوندم
بعدکه نگاکردم دیدم تاکسی نیس ولی ته دلم قرص بودکه خداحواسش هس برو
ایستگاه تاکسی ها ازخونه مافاصله داره همینجوری باحالِ خوب ازدر اومدم بیرون یه تاکسی جلوم سبزشدهمون لحظه،ووایساد
باخوشحالی سوارمیشدم که راننده گف دخترم الان ظهره مرکزشهرشدیدا ترافیکه منم خستم تامقصدنمیرم،الانم اتفاقی شدازاین مسیر اومدم تایجاهایی میرسونم که اونجاتاکسی اینازیاده گفتم باش فقط بریم توکل به خدا درحالیکه تومرکزشهرکارداشتم وسختم بود اونجاپیاده شدن تودلم گفتم کاش میشدتامرکزشهربره دیرم شده
یکم مونده بود به همون جایی که قراربودمنوپیاده کنه سه تامسافرسوارشد
گفت تاکجامیرین؟ گفتن تامرکزشهر
راننده ازآینه بهم نگاکردگفت دخترم خدای توعه ها میبینی؟
خداباتوبوده بایدتامرکزشهربرم
نمیدونی چقدرررررررررخوشحال وشکرگذارخدابودم چشام اشکی شد
خدایاتوچقددد ریززز وباجزییات به خواسته هامون توجه میکنی
چقدلایق خدابودنی
چقدخوبه که دارمت
تومسیرهم بااون خانومادوست شدیم وازقضا چقددددذهن مثبتی داشتن آگاهانه روخودشون کارکرده بودن وتوجهشون روچیزای مثبت بود حالم عالی شدباهم صحبتی باهاشون
وبعدِپیاده شدن هرپیاده رویی میرسیدم همون لحظه قرمزمیشدوازتوشحالی بال درمی آوردم وشکرمیکردم خداحتی جوری همه چیوتنظیم میکنه که تمام چراغ هارو برام قرمزمیکنه ماشین هارونگه میداره من راحت ردشم
این اتفاق بارهاااااوبارهاااااا برام افتاده
لنگ ظهرهیچ ماشینی تواون منطقه ای که زندگی میکنیم پیدانمیشه ولی کارِ خدانشدنداره…
منم عاشقتم عزیزم خیلی کامنتت حالموخوب کرد