گفتگو با دوستان 53 | تشخیص الهام از نجوا
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- “نشانه” تشخیص الهامات خداوند از نجواهای ذهن؛
- “قدرتِ” تسلیم شدن در برابر خدا؛
- شما چه زمانی دست از ادامه ی مقاومت بر می داری؛
- قدرت احساس خوب؛
- کدامیک را برای پیروی انتخاب کرده ای؟ “ذهن” یا “قلب”؟!
- راهکار مسائل، همواره گفته می شود اما فقط وقتی آماده شوی، جواب را می شنوی؛
- قدم اول برای آماده شدن: بپذیر ایراد از خودت بوده و بهبود آن ایراد را شروع کنی؛
- قدم دوم، تسلیم بودن در برابر هدایت های خداوند و بی چون و چرا عمل به آنها؛
منابع بیشتر:
برای دیدن سایر قسمت های این مجموعه، کلیک کنید
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- دانلود با کیفیت HD769MB49 دقیقه
- فایل صوتی گفتگو با دوستان 53 | تشخیص الهام از نجوا45MB49 دقیقه
به نام خدای هدایتگرم
به نام رب العالمین
به نام یکتای بیهمتا
سلام و درود فراوان خدمت استاد عزیزم، مریم عزیز و همهی دوستان نازنینم
استاااااد
استاااااد جانم چی بگم از اقیانوس آگاهیهای ناب این فایل
اصن فایلهای گفتگوی شما با استاد عرشیانفر برای من یک گنجینهست
بی نهایت سپاسگزارم
——————————————————-
همین تازگیا من دو تا پیشنهاد شروع رابطهی عاطفی داشتم که قبول نکردم افراد خوبی بودن اما نه اونی که من میخوام
منم که از استانداردهام پایین نیومدم
حقیقتن اولی رو راحت تر رد کردم ولی دومی دو به شک شدم تحت تاثیر حرف بقیه و …دچار شرک شدم و صدای ذهنم بلند شده بود
یکشنبه 16 اردیبهشت بعد از برگشت از مراسم دانشگاه ( اولین شب اسوه)
احساس سنگینی کردم، قلبم بهم گفت باید با خدای درونت خلوت کنی
اول رفتم کارهای قبل خواب رو انجام دادم و ساعت 12 شب رفتم توی حیاط زیر نم نم بارون قدم زدم و با صدای بلند با خدای درونم حرف زدم
شما گفتین وقتی خدا میبینه که این بندهاش مبخواد که بهش یک قدم نزدیک شه اون چند قدم براش بر میداره، من اینو تجربه کردم وقتی یه ذره تلاش کردم احساسمو خوب کنم بقیه کارها و خدا پیش برد
از اول تا آخر خداست که انجام میده
ولی توعم باید نشون بدی که چیو میخوای؟؟؟
انقدر احساس سنگینی کردم که رسیدم به نقطهی تسلیم,,,
گفتم خدایا تو پدرمی، تو مادرمی، من که خواهر ندارم تو خواهرمی، تو همه کسمی، تو وکیل من باش، تو حامی من باش، تو یار عزیزتر از جان من باش، خودمو به تو میسپارم ، زندگیمو به تو میسپارم ، آیندهمو به تو میسپارم
نه میتونم روی بقیه حساب کنم نه روی عقل ناقص خودم، نه بلدم تصمیم بگیرم، نه بلدم انتخاب کنم، نه توانشو دارم که بدون مشورت تو راه درستو برم، نه زورشو دارم که احساسمو خوب کنم، نه پوستم کلفته که به حرفت گوش ندم به حرف ذهنم گوش بدم و هی اشتباه کنم بعد چک و لگدشو بخورم….
من تسلیمم ای که مرا خواندهای راه نشانم بده
حتی اگه تو حالیم نکنی اصلن نمیفهمم که این نشانهست یا نه یا چی داره میگه
بابا بزار خلاصه کنم: من هیچیییییی حالیم نیسسست نقطه سر خط. اگه تو هدایتم نکنی گم میشم
رهبری زندگیمو به دست تو میسپارم
&
——————-
آقا بعدش انقدر احساسم خوب شد و سبک شدم انگار همون گاری زنگ زده شیطان ذهن که به کمرم بسته بود وا شد
رااااااحت شدم وقتی خودمو کنار کشیدم و قبول کردم که ناتوانم و اجازه دادم خدا بیاد وسط معرکه
باووووورم نمیشد!!!! خدا یک ترمزاییو نشونم داد که تا قبل از تسلیم شدن نمیدیدم که چطور پامو محکم روشون فشار میدادم
ترمزم بر میگشت به شرک مخفی
به کمبود
الشیطان یعدکم الفقر
شیطانه که داره شما رو به کمبود دعوت میکنه
شرک عامل بدبختیه انسانه
انقدر مخفی بود که خبر نداشتم با دست خودم دارم چی به وجود میارم!
خدا نجاتم داد
منو به خودم آورد
رفتم توی دفترم نوشتم و از خدا سپاسگزاری کردم که هم ترمز و هم راه حل تبدیل اون به گاز رو نشونم داد
بهم فهموند که این نشانهها اومدن که فراوانی رو نشونم بدن و بگن زهرا اگر این، این ، این، رو دیدی که خواستهات بود بدون که جهان و خداوند داره بهت میگه بازم هستند کسانی که ویژگیهایی که تو میخوای رو دارند تو فقط روی خودت و احساس لیاقت و عزت نفست کار کن
و چه درس های خوبی خدا بهم آموخت
خدایا مچکرم
خدایا شکرت
الحمدالله رب العالمین