این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://elmeservat.com/fa/wp-content/uploads/2023/11/abasmanesh-9.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2023-11-18 23:12:132023-11-26 04:25:22سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 230
375نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد عزیزم ، مریم بانوی نازنینم هر چی بیشتر شما رو میبینم ، بیشتر میفهمم عشق چه نیروی خارقالعاده ایی داره !!!!!
فکرم رفت به این که : ابتدایِ کارِ شما ، با عشقِ به هدفتون شروع شد …
عشقِ به هدف ، مهر خداوند رو در دلتون زنده کرد و همین عشق شما رو به سمت قرآن و توحید سوق داد….
و توحید شد هدفتون .. هدفی که اینقدررررر عاشقش بودین که برای رسیدن بهش به خودتون و خدای خودتون تعهد دادین براش جون بدین !!!!!
و خداوند جانتون رو گرفت و بخشید به وجودتون تا سراسرِ زندگیتون پر بشه از برکتِ توحید ..
و شدین مصداق آیه 165 سوره بقره :
«وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّه…
و کسانى که ایمان آورده اند، محبت بیشترى به خدا دارند…»
من و همسرم تصمیم گرفتیم سفر دیگری رو آغاز کنیم ….
و امروز 14 روز میشه من در سفرم …
روز 14 آبان سفرمونو شروع کردیم و ده روز همراه با همسرم این سفر رو ادامه دادیم ..
و این دفعه با قطار …
مثل سفر قبل بدون گرفتن بلیط قطار از قبل..
بدون هیچ پلن خاصی این بار به جای کوله ، چمدون بستیم و بعد از ساعتی در ایستگاه راه آهن بودیم و بلافاصله بعد از چند دقیقه بلیط به دست در صف چک کردن بلیط برای سوار شدن به قطار ….
حدود ده روز با همدیگه سفر رو طی کردیم ..
کلی دور همی با دوستان داشتیم…
کلی شب نشینی های دلچسب…
کلی گفتیم و شنیدیم و خندیدیم ..
کلی صحنه های شگفت انگیز و مبهوت کننده پاییزی دیدیم ..
اما از اونجایی که هنوز تکامل مون رو طی نکردیم بنابراین محدودیت زمان باعث شد همسرم برگردن سر پروژه شون در تهران ..
ولی با همدیگه تصمیم گرفتیم این سفر همچنان برای من ادامه داشته باشه ..
نیاز داشتم به این جمله شمس تبریز :
تنها باش و در میانه باش
و همه نشانه ها این پیام رو برای هر دومون به ارمغان آوردن :
گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد
احساس کردیم باید به خودمون فرصتی بدیم برای جستجو در درونمان …
به قول همسرعزیزم : ما یاد گرفتیم سفر کنیم
گاهی از خودمون
گاهی در خودمون
و بدین صورت بخش اول سفرمون تمام شد …
همسرم کوله بارش رو بست و به خیر و خوشی راهی تهران شد ..
و من همچنان در سفرم تا با همسرم بخش دوم سفرمون رو شروع کنیم ..
سفری در خود و در درون …
روز جمعه تصمیم گرفتم برم قله زو ..
حوالی مشهد
برنامه : رفتن به قله از مسیر دره و بعد از آبشار دوم بود…
میدونم لزومی نداره بگم : باور کنید ….
چون همگی شما دوستان عزیزم باور میکنید که دقیقاااااااااااااا مناظری رو دیدم که در فایلهای زیبای هدیه سفر به دور آمریکا بارها دیده بودم و اگر اغراق نکنم زیباتر از اون :))))
تا حالا این قدر عظمت خداوند رو درک نکرده بودم..
این همه تمیزی ندیده بودم …
واقعاااااااااا متعجب شدم وقتی در تماااااام مسیر حتی یک تکه زباله هم ندیدم همه جای مسیر به شدت تمیز بود …
سنگهایی دیدم که احساس میکردم همه شون بسیاااااااااااااااااااار قیمتی باشن مشابه سنگ فیروزه و مرمر سفید و شکلاتی و در بخشی سرخ…
خلاصه بعد از دو ساعت رسیدم به قله ..
رؤیایی ترین نمایی که تا به اون روز از شهر زیبای مشهد میدیم … الله اکبر
رنگ آبی آسمان ، ابرهای پفکی در روبرو و در بخشی دیگه ابری به شکل پری بزرگ که از پایین آسمون کشیده شده بود و انگار تا بهشت ادامه داشت …
سنگ های زیبای کوه …
و نیزاری که گلهاش باز شده بود و شکلش مثل دم روباه بود که در باد دلفریبی میکرد ، تو دره حدود 200 متری فضا رو چنان زیبا کرده بود که فقط دوست داشتم زمان اجازه میداد تا ساعتها بشینم و فقط زیبایی همین تکه از زمین خدا رو ببینم …
موقع پایین اومدن به طرز عجیبی هدایت شدم به غار شگفت انگیزی که معروف به غار زو هست..
قبلا اسمشو شنیده بودم ولی تا این لحظه فرصت نشده بود ببینمش…
با ذوق پریدم رفتم داخل غار…
بعد از حدود سه متری متری دهانه شو بسته بودن ولی همون هم زیبا و پر ابهت و با عظمت بود…
راستش یاد پیامبر صلوات الله علیه افتادم که سالها و ماه ها در غار حرا به درون سفر میکرده…
حس عجیبی بود ..
هم نوعی ترس که بهتره بگم خشوع
هم افتخار برای داشتن چنین خدایی و برای بنده گی چنین اربابی …
انگاری عظمت کوه پوچی خیلییییی از دغدغه ها رو بهت یادآوری میکنه ، و همین باعث میشه وقتی داری برمیگردی به سمت خونه آرومتر و مطمئن تر باشی…
چون خیلی خوب میفهمی که : زندگی مقصد نیست ، زندگی مسیر ه و اگه یاد نگیری از مسیرت لذت ببری ، باختی!!!!!!
خلاصه بعد از کلی عکس از آبشار و غار وکوه رسیدم خونه به سلامت و شادی خدایاااااااااااااااا شکررررررررررت…
امروز هم از صبح تصمیم گرفتم با یکی از دوستان قدیمی بریم پاییز گردی …
خدایاااااااااااااااا … الله جانم بنازم این همه هنر رنگ رزیتو :)))
وقتی تو طبیعت پاییزی زیبا قدم میزدم مدام این شعر از منوچهری در ذهنم میچرخید :
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
باد خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
گویی به مثل ، پیرهن رنگرزانست
دهقان به تعجب سر انگشت گزانست
والا دهقان که چه عرض کنم منم از تعجب ، انگشت به دهان موندم از این همه زیبایی !!!
کاش میشد عکس هایی رو که امروز گرفتم بزارم تا تا زبان تصاویر گویاتر از من زیبایی و هنر خداوند رو بیان کنند…
آخه خداجان بنازمت که اینقدر هنرمندی در یک برگ چندتا رنگ میتونن خودنمایی کنن آخه ؟؟؟ سبز و فسفری و سرخ و زرد و قهوه ایی و ….. الله اکبر !!!!!!!!
امروز باز هم درس بودن در لحظه رو آموختم
عمیقتر و رهاتر…
مثل بچه ها .. بدو … تو برگها ذوق زده شو … بالا و پایی بپر … برگها رو بردار و بپاش تو آسمون و فرودشون ببین و لذت ببر و بخند ..
هدف همینه! شادی ..
چون آدم شاد ، دلش به خدا مطمئن تره ..
آدم شاد ، یاد گرفته ازسر راه خدا بره کنار …
وقتی با دوستم صحبت میکردیم ، ایشون کمی از تضادها و دغدغه هاش گفت …
بهش گفتم : میدونی مشکل کجاست ؟؟؟
مشکل از اونجایی شروع میشه که ما میخوایم برای همسرمون ادای خدا رو در بیاریم…
برای بچه مون ادای خدا رو رو در بیاریم…
برای خواهر و برادر مون ..همچنین..
میشه فقط در جایگاه خودمون نقش بازی کنیم و از سر راه خدا بریم کنار ؟؟؟!!!!!
یک جورایی داشتم به خودم میگفتم :)
بعد نمیدونم چی شد که مبهوت زیبایی طبیعت شدیم و چون خلوت بود ، اجازه دادیم کودک درونمون تفریح کنه .. تاب خورد و تا تونست برگ بازی کرد…
اگر بگم وقتی کامنتت رو خوندم میخواستم پاسخ بزارم ولی چون بیرون بودم وقت نشد .. باورت میشه ؟؟!!!! :)))
دقیقاااااااااااااا کامنت شما رو زمانی خوندم که تو ی عالمه برگ خشک پای درخت چنار نشسته بودم و روبروم یک درخت بید پر از برگهای خجالتی سر به زیر سبز خوشگل بود ، خیلیییییی از شاخه هاش به زمین رسیده بودن و خدا رو سجده میکردن ….
وقتی اول صبح سایت رو باز کردم و نقطه آبی رو دیدم و بعد اسم شما رو از تعجب دهنم باز موند…
خدا میدونه که دقیقاااااااااااااا تصمیم گرفته بودم برای شما ، فاطمه جان و اقای بردبار پیام بزارم
بعد دیدم یا خدا دقیقا شما عزیزانم منو با نقطه آبی شاد کردین…
الهی خدا دلهاتونو شاد کنه..
شیماجان عزیزم ، توی کامنتت از عمل کردن در راستای تحقق هدفتون نوشته بودی ، با همه وجودم از خداوند میخوام آسان بشین برا آسانی ها.
و هر قدمی بر میدارین خداوند صدتا قدم جلوتر رو براتون هموار و راحت کنه…
میدونی دوست خیلییییییی خوبم :). راستش من مطلبی رو که نوشتم در مورد لذت از مسیر …مدتها میدونستم ها ولی تازه گی ها بهتر و عمیق تر به درکش رسیدم ..
داشتن هدف بسیار عالیه و لازمه یک زندگی سلامت ، ولی این که نگاهم از لحظه اکنون برداشته بشه و فقط در استرس فردا باشم یا حتی به بهانه امید به آینده ایی بهتر ، از این لحظه م غافل بشم واقعا مسیر رو اشتباه رفتم …
و چقدررر اشاره زیبا و بجایی کردی عزیزم که خدا رو شکر ما به لطف خداوند و استاد دانامون یاد گرفتیم چطور لذت ببریم و باید عمل کنیم …
ممنونم گلم ، چقدر مهمه این عمل کردن ، اتفاقا دیشب داشتیم با همسرم همینو میگفتیم که وقتی عمل میکنی شاید از مسیر عملکردمون نتیجه نگیریم ولی خداوند خودش از جایی که گمانش رو نمیبریم راه جدیدی باز میکنه که شاید خیلییییییییییییی راحت تر و ساده تر به هدف برسیم :)
ممنونم شیماجان عزیزم که همیشه لطف و محبتت رو زلال و پاک بهم هدیه میکنه دوست خوبم.
برات بهترینها رو از خداوند طلب میکنم و زیباترین تجربه های عاشقانه رو برات آرزو میکنم.
خدا میدونه از حضور شما برادر گلم و فاطمه جان عزیزم در این مسیر سبز چقدرررررررررررررر زیاد مسرور و شادم
به خودم افتخار میکنم که خداوند پاکان و فرشتگانی چون شما رو در زندگی م قرار داده تا از تون بیاموزم و لذت ببرم . خدایا شکرت
ممنونم از پاسخ قشنگتون ، دقیقاااااااااااااا همینطور که شما به زیبایی اشاره کردین ، یکی از اهدافمون محک زدن خودمون در مورد وابستگی هامون بود …
و از طرفی یک جورایی عادت کرده بودیم که حتی در مورد قوانین و آموزشها به هم نگاه کنیم …
و خدا رو شکر این فرصت بسیار مناسبی شد برای شکستن عادتها و روز مره گی ها …
امروز کاملا به درک این مطلب رسیدم که مادامی که در پی آگاهی و رشد باشیم به نوعی در سفر به سر میبریم
و اگر در سفر باشیم ولی درگیر عادتهای روزانه زندگیمون باشیم همچنان مرداب گونه زندگی میکنیم..
و چه قشنگ اشاره کردین به لذت بردن … آفرین به داداش رسول خوبم ، دقیقاااااااااااااا لپ مطلب رو ادا کردین …
این روزها بیشتر میفهمم که لذت بردن یعنی تسلیم بی چون و چرای خداوند بودن …
خدایاااااااااااااااا شکررررررررررت برای همه آن الطافی که در لحظه مقدس اکنون ما را غرق در لذت و شادی کرده است…
ممنونم از لطفتون برادر بزرگوارم الهی در کنار فاطمه جان گلم همیشه دلتون شاد و تنتون سلامت و جیبتون پر پول و سایه تون مستدام رو سر فرشته کوچولوهاتون باشه.
خدایاااااااااااااااا شکرت که هر چه شکرت کنم هرگز نمیتونم ذره ایی از شکر نعمتهاتو بجا بیارم..
یکی از الطاف خداوند داشتن یاران همدل و همراهه که به فضل پروردگارم و به برکت وجود استاد عزیزمون این فضای بهشتی ایجاد شده تا من با فرشتگانی از جنس نور الهی آشنا بشم….
فاطمه نازنینم خواهر خوبم از پاسخ دلنشینتون به وجد اومدم و از محبتتون پر شدم از شوق
الهی زندگیتون پر بشه از همه خوبیها و الطاف و نعمات خداوند …
وقتی این همه محبت و مهر شما دوستان عزیزم ، خواهران و برادران خوبم رو میبینم یاد این شعر میافتم که میگه :
خداوندا تویی پروردگارم
همه از توست یا رب هر چه دارم
واقعاااااااااا هر چه هست همه اوست فاطمه بانوجانم و خدا رو شکر که این بخش از کامنت براتون نشانه شد….
میدونین فاطمه جان راستش من متاسفانه به خاطر شرکم خیلی به خودم ظلم کردم و بارهایی رو که خداوند با اشاره ایی میتونست در زندگیم حابجا کنه من گاهی ماه ها به دوشهای نحیفم میکشیدم و همینطور که شاید برای شما هم پیش اومده باشه ، میدونید که معمولا چنین باری درست و سلامت به مقصد نمیرسه !!!
همیشه نگران بچه هام بودم..
همیشه میخواستم خیلیییییی همسر خوبی باشم..
همیشه نگران شرایط خواهرها و برادرام بودم و چنان باری از این همه شرک به دوشم تحمیل میکردم که بالاخره ازش خواستم بارم رو برداره و خداوند اجابت کرد وگفت تو فقط بندگی کن بزار منم خدایی مو بکنم …
گفت : بندگی کن تا که سلطانت کنم
و میدونین فاطمه جان بخش شیرینش کجاست ؟؟
اینجاست که حتی اگر تو درست و درمون بندگی نکنی ، ولی در مسیر باشی و تلاشتو بکنی اون چنان خدایی میکنه که هر لحظه دلت میخواد سجده کنی و اشک چشات خشک نمیشه از ذوق خداوندیش…
خواهر زیبارو و زیباسیرتم براتون لحظات ناب عاشقانه الهی رو طلب میکنم که پر بشید از نور و عشقش
وجود پر برکت تونو به دستان مهربانش میسپارم تا سعادتمندی و خوشبختی و ثروت دنیا و آخرت رو نصیبتون کنه ..
پاکیزه جان ممنونم عزیزم برای این پیام قشنگ و نقطه آبی پر احساستون..
چقدر لذت بردم و چقدرررر خداوند رو شاکرم برای داشتن شما عزیزانم ، برای داشتن دوستانی که خداوند به زیبایی و راحتی آسانی از طریق این سایت الهی در اختیارمون گذاشته…
چقدررررر خداوند رو شکر میکنم که خواهران خوب و نازنین و ارزشمندی مثل شما دارم ..
پاکیزه جان ، این روزها ، برام خیلیییییی عجیب و جالب میگذره ..
تا حالا این مدلی درک نکرده بودم ، یادم میاد یک بار یک مستندی از آقایی دیدم که تجربه نزدیک به مرگ داشت ، میگفت وقتی روحم از بدنم جدا شد ، و من سبک و رها شروع کردم به گشت وگزار ، بعد یک دفعه ترسیدم و بدون این که حرف بزنم با همه وجود خدا رو صدا زدم…
میگفت دیدم ذره ذره عالم گوش شدن !!!! و دارن صدای منو میشنون ..
میگفت : به خودِ خدا قسم دیدم وقتی دارم حرف میزنم و از خدا کمک میخوام یکگوش بزرگ جلوی دهنم پدیدار شد !!!
با گریه گفت : اینکه میگن خدا مثل رگ گردن نزدیکه ، به خودش قسم رگ گردن خیلیییییییی مثالِ دوریه ، چون خدا بسیار نزدیکتر از اون چیزیه که به ذهنمون میاد …
دیشب داشتم فکر میکردم اگر خداوند مهر و محبت و لطفشو به ما نمایان کنه قطعااااااااااا ذهن کوچک ما توان تحمل نداره ، یا دیوانه میشیم یا میمیریم از ذوق ….
چقدر قشنگ مثال اون برگ رو زدی خواهرجانم ، دقیقاااااااااااااا میفهمم .. اون روزی که رفتم پاییز گردی دوست داشتم کسی نباشه و فقط گریه کنم و داد بزنم از عظمت و بزرگی و قدرت خداوند …
چقدر خوبه بعضی احساس ها در وجودمون همیشگی بمونه ..
خدایاااااااااااااااا شکررررررررررت برای تمام این لحظات مقدسی که نور و عشقت رو بیشتر از همیشه درک میکنیم..
الهییییییییی همیشه حال دلتون مثل همون لحظه قدم زدن در کوچه باغ های بینظیر طالقان عالی و ناب باشه…..
چقدررررر خداوند رو سپاسگزارم که امروز توفیقی دست داد تا برای یکی از بهترین بندگان خداوند رحمان بنویسم و لذت ببرم از این مدار عشق..
خداجانم شکرت
فاطمه بانوجان چه ساده و زیبا توضیح دادین پلکان حال خوبتونو ….
یاد یک تجربه شیرین افتادم من باور دارم در طبیعت مهمان خاص خداوندم و وقتی در طبیعتم ان شاءالله از هر گزندی محفوظم و در پناه امن الهی ام…
یک روز تو کوه دو سه تا سگ بزرگ دیدم که با حضور من شروع کردن پارس کردن و دندون نشون دادن..
من همون مسیرمو رفتم و حتی نیم متر هم منحرف نشدم ولی تو دلم از زیبایی شون لذت میبردم …
اول با سرعت نزدیک شدن و وقتی به چند متری رسیدن سرعتشون کم و کمتر شد و بعد فقط منو نگاه میکردن و منتظر بودن نازشون کنم…
منم باهاشون دوست شدم و جالب بود تا مسیر بسیار طولانی رو با من اومدن حتی وقتی ماشینی رد میشد به ماشین پارس میکردن و دنبالش میکردن که مثلا حسابی از من محافظت کرده باشن…
و این مدل تجربه رو بارها و بارها دارم….
در نهایت بسیار ممنونم عزیزم برای این احساس زیبا که لایقش هستین..
روی ماهتونو میبوسم عزیزم و براتون بهترینها رو از درگاه بینهایتش خواستارم..
الهی هر کجای این دنیای قشنگ هستی غرق آرامش و عشق باشی..
از سفر گفتی فهیمه جان و حساسیت هایی که قبلا به خاطر جهل و ناآگاهی مون چقدر باعث رنج مون میشد..
خیلی باهات موافقم عزیزم و خیلی خدا رو شکر میکنم که به قول شما چقدر بهبودهای عالی و خوبی رو در مسیر زندگی مون ایجاد کردیم..
جاتون سبز عزیزم الان در سفرم رهاتر از همیشه ، دیشب داشتم با خودم فکر میکردم خدایاااااااااااااااا نسبت به قبلم چقدر آرامم … چقدررررررر تسلیم ترم ، میدونم هنوز همگی مون بسیار راه داریم ولی شکر خدا مسیر اینقدر عالی و دلچسبه که هر گام مونو میتونیم لذت بخش تر برداریم…
چه سوال خوبی رو یادآوری کردی :
چطور از این راحت تر ؟چطور از این آسانتر؟ چطور لذت بخش تر
ممنونم عزیزم برای کامنت خوبت و یادآوری های مهمی که اگر مداوم بهش فکر کنیم هنوز مسیر لذتبخشتر و عالیتر میشه…
با یاد تو ای لطیف
درودی بیکران به استادان عزیزم
و به دوستان خوبم در این سایت الهی
عشق ، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد
استاد عزیزم ، مریم بانوی نازنینم هر چی بیشتر شما رو میبینم ، بیشتر میفهمم عشق چه نیروی خارقالعاده ایی داره !!!!!
فکرم رفت به این که : ابتدایِ کارِ شما ، با عشقِ به هدفتون شروع شد …
عشقِ به هدف ، مهر خداوند رو در دلتون زنده کرد و همین عشق شما رو به سمت قرآن و توحید سوق داد….
و توحید شد هدفتون .. هدفی که اینقدررررر عاشقش بودین که برای رسیدن بهش به خودتون و خدای خودتون تعهد دادین براش جون بدین !!!!!
و خداوند جانتون رو گرفت و بخشید به وجودتون تا سراسرِ زندگیتون پر بشه از برکتِ توحید ..
و شدین مصداق آیه 165 سوره بقره :
«وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّه…
و کسانى که ایمان آورده اند، محبت بیشترى به خدا دارند…»
من و همسرم تصمیم گرفتیم سفر دیگری رو آغاز کنیم ….
و امروز 14 روز میشه من در سفرم …
روز 14 آبان سفرمونو شروع کردیم و ده روز همراه با همسرم این سفر رو ادامه دادیم ..
و این دفعه با قطار …
مثل سفر قبل بدون گرفتن بلیط قطار از قبل..
بدون هیچ پلن خاصی این بار به جای کوله ، چمدون بستیم و بعد از ساعتی در ایستگاه راه آهن بودیم و بلافاصله بعد از چند دقیقه بلیط به دست در صف چک کردن بلیط برای سوار شدن به قطار ….
حدود ده روز با همدیگه سفر رو طی کردیم ..
کلی دور همی با دوستان داشتیم…
کلی شب نشینی های دلچسب…
کلی گفتیم و شنیدیم و خندیدیم ..
کلی صحنه های شگفت انگیز و مبهوت کننده پاییزی دیدیم ..
اما از اونجایی که هنوز تکامل مون رو طی نکردیم بنابراین محدودیت زمان باعث شد همسرم برگردن سر پروژه شون در تهران ..
ولی با همدیگه تصمیم گرفتیم این سفر همچنان برای من ادامه داشته باشه ..
نیاز داشتم به این جمله شمس تبریز :
تنها باش و در میانه باش
و همه نشانه ها این پیام رو برای هر دومون به ارمغان آوردن :
گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد
احساس کردیم باید به خودمون فرصتی بدیم برای جستجو در درونمان …
به قول همسرعزیزم : ما یاد گرفتیم سفر کنیم
گاهی از خودمون
گاهی در خودمون
و بدین صورت بخش اول سفرمون تمام شد …
همسرم کوله بارش رو بست و به خیر و خوشی راهی تهران شد ..
و من همچنان در سفرم تا با همسرم بخش دوم سفرمون رو شروع کنیم ..
سفری در خود و در درون …
روز جمعه تصمیم گرفتم برم قله زو ..
حوالی مشهد
برنامه : رفتن به قله از مسیر دره و بعد از آبشار دوم بود…
میدونم لزومی نداره بگم : باور کنید ….
چون همگی شما دوستان عزیزم باور میکنید که دقیقاااااااااااااا مناظری رو دیدم که در فایلهای زیبای هدیه سفر به دور آمریکا بارها دیده بودم و اگر اغراق نکنم زیباتر از اون :))))
تا حالا این قدر عظمت خداوند رو درک نکرده بودم..
این همه تمیزی ندیده بودم …
واقعاااااااااا متعجب شدم وقتی در تماااااام مسیر حتی یک تکه زباله هم ندیدم همه جای مسیر به شدت تمیز بود …
سنگهایی دیدم که احساس میکردم همه شون بسیاااااااااااااااااااار قیمتی باشن مشابه سنگ فیروزه و مرمر سفید و شکلاتی و در بخشی سرخ…
خلاصه بعد از دو ساعت رسیدم به قله ..
رؤیایی ترین نمایی که تا به اون روز از شهر زیبای مشهد میدیم … الله اکبر
رنگ آبی آسمان ، ابرهای پفکی در روبرو و در بخشی دیگه ابری به شکل پری بزرگ که از پایین آسمون کشیده شده بود و انگار تا بهشت ادامه داشت …
سنگ های زیبای کوه …
و نیزاری که گلهاش باز شده بود و شکلش مثل دم روباه بود که در باد دلفریبی میکرد ، تو دره حدود 200 متری فضا رو چنان زیبا کرده بود که فقط دوست داشتم زمان اجازه میداد تا ساعتها بشینم و فقط زیبایی همین تکه از زمین خدا رو ببینم …
موقع پایین اومدن به طرز عجیبی هدایت شدم به غار شگفت انگیزی که معروف به غار زو هست..
قبلا اسمشو شنیده بودم ولی تا این لحظه فرصت نشده بود ببینمش…
با ذوق پریدم رفتم داخل غار…
بعد از حدود سه متری متری دهانه شو بسته بودن ولی همون هم زیبا و پر ابهت و با عظمت بود…
راستش یاد پیامبر صلوات الله علیه افتادم که سالها و ماه ها در غار حرا به درون سفر میکرده…
حس عجیبی بود ..
هم نوعی ترس که بهتره بگم خشوع
هم افتخار برای داشتن چنین خدایی و برای بنده گی چنین اربابی …
انگاری عظمت کوه پوچی خیلییییی از دغدغه ها رو بهت یادآوری میکنه ، و همین باعث میشه وقتی داری برمیگردی به سمت خونه آرومتر و مطمئن تر باشی…
چون خیلی خوب میفهمی که : زندگی مقصد نیست ، زندگی مسیر ه و اگه یاد نگیری از مسیرت لذت ببری ، باختی!!!!!!
خلاصه بعد از کلی عکس از آبشار و غار وکوه رسیدم خونه به سلامت و شادی خدایاااااااااااااااا شکررررررررررت…
امروز هم از صبح تصمیم گرفتم با یکی از دوستان قدیمی بریم پاییز گردی …
خدایاااااااااااااااا … الله جانم بنازم این همه هنر رنگ رزیتو :)))
وقتی تو طبیعت پاییزی زیبا قدم میزدم مدام این شعر از منوچهری در ذهنم میچرخید :
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
باد خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
گویی به مثل ، پیرهن رنگرزانست
دهقان به تعجب سر انگشت گزانست
والا دهقان که چه عرض کنم منم از تعجب ، انگشت به دهان موندم از این همه زیبایی !!!
کاش میشد عکس هایی رو که امروز گرفتم بزارم تا تا زبان تصاویر گویاتر از من زیبایی و هنر خداوند رو بیان کنند…
آخه خداجان بنازمت که اینقدر هنرمندی در یک برگ چندتا رنگ میتونن خودنمایی کنن آخه ؟؟؟ سبز و فسفری و سرخ و زرد و قهوه ایی و ….. الله اکبر !!!!!!!!
امروز باز هم درس بودن در لحظه رو آموختم
عمیقتر و رهاتر…
مثل بچه ها .. بدو … تو برگها ذوق زده شو … بالا و پایی بپر … برگها رو بردار و بپاش تو آسمون و فرودشون ببین و لذت ببر و بخند ..
هدف همینه! شادی ..
چون آدم شاد ، دلش به خدا مطمئن تره ..
آدم شاد ، یاد گرفته ازسر راه خدا بره کنار …
وقتی با دوستم صحبت میکردیم ، ایشون کمی از تضادها و دغدغه هاش گفت …
بهش گفتم : میدونی مشکل کجاست ؟؟؟
مشکل از اونجایی شروع میشه که ما میخوایم برای همسرمون ادای خدا رو در بیاریم…
برای بچه مون ادای خدا رو رو در بیاریم…
برای خواهر و برادر مون ..همچنین..
میشه فقط در جایگاه خودمون نقش بازی کنیم و از سر راه خدا بریم کنار ؟؟؟!!!!!
یک جورایی داشتم به خودم میگفتم :)
بعد نمیدونم چی شد که مبهوت زیبایی طبیعت شدیم و چون خلوت بود ، اجازه دادیم کودک درونمون تفریح کنه .. تاب خورد و تا تونست برگ بازی کرد…
خدایاااااااااااااااا شکرت چقدر لذت بخش بود ..
چقدر هیجان انگیز بود …
نمیدونم از کی دنیا اینقدرررررررر زیباتر شده :))))
خدایاااااااااااااااا شکررررررررررت
در پناه نور و عشق الهی باشید
هزاران سلام به شما دوست خوبم
بهار عزیزی که دوباره شکفته شدی
اینقدر اینکامنت تان را با لذت نوشته بودین که هر جمله اش را با لذت تمام میخواندم و باز لذت میبردم …
بسیار تبریک دوست توانمندم
چقدر از پیشرفت و صعودتان لذت بردم ، غرق شادی شدم و خدا را شکر کردم که در همین لحظه مقدس هدایت شدم به این دلنوشته پر و پیمان ، به این دستآوردهای ناب…
دست مریزاد بهارجان
رسیدنتان بخیر
در پناه الله احد پیروز و موفق و غرق نور و عشق باشید
هزاران سلام و درود به فاطمه جانم
به دوست قشنگم که اولین باری که عکستو دیدم گفتم خدایاااااااااااااااا این چقدرررررررر شکل خواهرجون جمیله منه :))))
خواهری که عاشقانه دوسش دارم و حالا انگار سالهاست که شما رو هم میشناسم عزیزم ..
حتی وقتی تصویر نزدیک داداش رسول رو دیدم به همسرم گفتم انگار من با این خانواده دوست داشتنی سالهاس که آشنام ..
همینجوری مهرت به دلم زیاده عزیزم ، این کامنتهای پر احساس رو هم که مینویسی دیگه قلبم و لبم از ذوق گل ، گل میشکفه :))))
منم صورت ماهت رو میبوسم فاطمه جان و یک بغل مهر و عشق رو تقدیم وجود بابرکتت میکنم..
در لحظات خوش و دیدن زیبایی جای همه شما عزیزانم سبز است..
چقدرررر خوشحالم که شما هم ان شاءالله خانوادگی یک سفر فوقالعاده در پیش دارید ..
الهی هر لحظه ش براتون به سلامت و شادی و خوشی و خنده و لذت بگذره…
ممنونم از دعاهای عاشقانه و قشنگت فاطمه ی گلم …
الهییییییییی در کنار داداش رسول عزیز و دردانه های بهشتی تون ، بهشت این دنیا رو در هر روز زندگیتون تجربه کنید …
دوست دارم
و به خدای عشق و نور میسپارمت عزیزم
سلاااااااااااااااامممممم
سلاااااااااااااااامممممم
شیمای عزیزم
شیمای گلم
اگر بگم وقتی کامنتت رو خوندم میخواستم پاسخ بزارم ولی چون بیرون بودم وقت نشد .. باورت میشه ؟؟!!!! :)))
دقیقاااااااااااااا کامنت شما رو زمانی خوندم که تو ی عالمه برگ خشک پای درخت چنار نشسته بودم و روبروم یک درخت بید پر از برگهای خجالتی سر به زیر سبز خوشگل بود ، خیلیییییی از شاخه هاش به زمین رسیده بودن و خدا رو سجده میکردن ….
وقتی اول صبح سایت رو باز کردم و نقطه آبی رو دیدم و بعد اسم شما رو از تعجب دهنم باز موند…
خدا میدونه که دقیقاااااااااااااا تصمیم گرفته بودم برای شما ، فاطمه جان و اقای بردبار پیام بزارم
بعد دیدم یا خدا دقیقا شما عزیزانم منو با نقطه آبی شاد کردین…
الهی خدا دلهاتونو شاد کنه..
شیماجان عزیزم ، توی کامنتت از عمل کردن در راستای تحقق هدفتون نوشته بودی ، با همه وجودم از خداوند میخوام آسان بشین برا آسانی ها.
و هر قدمی بر میدارین خداوند صدتا قدم جلوتر رو براتون هموار و راحت کنه…
میدونی دوست خیلییییییی خوبم :). راستش من مطلبی رو که نوشتم در مورد لذت از مسیر …مدتها میدونستم ها ولی تازه گی ها بهتر و عمیق تر به درکش رسیدم ..
داشتن هدف بسیار عالیه و لازمه یک زندگی سلامت ، ولی این که نگاهم از لحظه اکنون برداشته بشه و فقط در استرس فردا باشم یا حتی به بهانه امید به آینده ایی بهتر ، از این لحظه م غافل بشم واقعا مسیر رو اشتباه رفتم …
و چقدررر اشاره زیبا و بجایی کردی عزیزم که خدا رو شکر ما به لطف خداوند و استاد دانامون یاد گرفتیم چطور لذت ببریم و باید عمل کنیم …
ممنونم گلم ، چقدر مهمه این عمل کردن ، اتفاقا دیشب داشتیم با همسرم همینو میگفتیم که وقتی عمل میکنی شاید از مسیر عملکردمون نتیجه نگیریم ولی خداوند خودش از جایی که گمانش رو نمیبریم راه جدیدی باز میکنه که شاید خیلییییییییییییی راحت تر و ساده تر به هدف برسیم :)
ممنونم شیماجان عزیزم که همیشه لطف و محبتت رو زلال و پاک بهم هدیه میکنه دوست خوبم.
برات بهترینها رو از خداوند طلب میکنم و زیباترین تجربه های عاشقانه رو برات آرزو میکنم.
روی ماهت رو میبوسم
در پناه نور و عشق الهی باشی
هزاران درود به جناب بردبار عزیز
برادر باصفا و طنازم
سپاسگزارم برای توجه تون به کامنتم و پاسخی که هدیه خدا میدونمش..
اتفاقا دیشب ساعت 1 وده دقیقه بامداد بود که با نور بسیااااار کم گوشی و بی سر و صدا داشتم کامنتهای دوستان رو میخوندم که رسیدم به کامنت شما :)
مثل همیشه یک کامنت عالی ، هم شیرین ، هم نمکین تضاد جالبی ست ، حسابی به دل مینشیند …
ممنونم از شما که این ساختار شکنی دوست داشتنی را ایجاد کردین ، هزاران بار آفرین :)
مثلا حتی خودِ عمو حسن هم به فکرش خطور نمیکند که اشعارش با ذوق و شادی در یک سایت فوق حرفه ایی موفقیت ثبت شود و تازه تایید و تحسین هم بشود …
یا همین شعر آهای دختر چوپان ….
یادش بخیر که هر کدوم از این ترانه هایی که در ضمن حرام و غنا هم بودند و ما یواشکی گوش میکردیم با خودش دنیایی از خاطره های شیرین را به همراه دارد ..
در نهایت سپاسگزارم از لطف و مهر همیشگی تان ..
در کنار ملیحه جان نازنین و بچه های گلتان غرق در نور و عشق الهی باشید
هزاران درود به داداش رسول خوب و بزرگوارم
خدا میدونه از حضور شما برادر گلم و فاطمه جان عزیزم در این مسیر سبز چقدرررررررررررررر زیاد مسرور و شادم
به خودم افتخار میکنم که خداوند پاکان و فرشتگانی چون شما رو در زندگی م قرار داده تا از تون بیاموزم و لذت ببرم . خدایا شکرت
ممنونم از پاسخ قشنگتون ، دقیقاااااااااااااا همینطور که شما به زیبایی اشاره کردین ، یکی از اهدافمون محک زدن خودمون در مورد وابستگی هامون بود …
و از طرفی یک جورایی عادت کرده بودیم که حتی در مورد قوانین و آموزشها به هم نگاه کنیم …
و خدا رو شکر این فرصت بسیار مناسبی شد برای شکستن عادتها و روز مره گی ها …
امروز کاملا به درک این مطلب رسیدم که مادامی که در پی آگاهی و رشد باشیم به نوعی در سفر به سر میبریم
و اگر در سفر باشیم ولی درگیر عادتهای روزانه زندگیمون باشیم همچنان مرداب گونه زندگی میکنیم..
و چه قشنگ اشاره کردین به لذت بردن … آفرین به داداش رسول خوبم ، دقیقاااااااااااااا لپ مطلب رو ادا کردین …
این روزها بیشتر میفهمم که لذت بردن یعنی تسلیم بی چون و چرای خداوند بودن …
خدایاااااااااااااااا شکررررررررررت برای همه آن الطافی که در لحظه مقدس اکنون ما را غرق در لذت و شادی کرده است…
ممنونم از لطفتون برادر بزرگوارم الهی در کنار فاطمه جان گلم همیشه دلتون شاد و تنتون سلامت و جیبتون پر پول و سایه تون مستدام رو سر فرشته کوچولوهاتون باشه.
در پناه نور و عشق الهی باشید
سلاااااااااااااااامممممم به فاطمه جان نازنینم
به خواهر خوبم
خدایاااااااااااااااا شکرت که هر چه شکرت کنم هرگز نمیتونم ذره ایی از شکر نعمتهاتو بجا بیارم..
یکی از الطاف خداوند داشتن یاران همدل و همراهه که به فضل پروردگارم و به برکت وجود استاد عزیزمون این فضای بهشتی ایجاد شده تا من با فرشتگانی از جنس نور الهی آشنا بشم….
فاطمه نازنینم خواهر خوبم از پاسخ دلنشینتون به وجد اومدم و از محبتتون پر شدم از شوق
الهی زندگیتون پر بشه از همه خوبیها و الطاف و نعمات خداوند …
وقتی این همه محبت و مهر شما دوستان عزیزم ، خواهران و برادران خوبم رو میبینم یاد این شعر میافتم که میگه :
خداوندا تویی پروردگارم
همه از توست یا رب هر چه دارم
واقعاااااااااا هر چه هست همه اوست فاطمه بانوجانم و خدا رو شکر که این بخش از کامنت براتون نشانه شد….
میدونین فاطمه جان راستش من متاسفانه به خاطر شرکم خیلی به خودم ظلم کردم و بارهایی رو که خداوند با اشاره ایی میتونست در زندگیم حابجا کنه من گاهی ماه ها به دوشهای نحیفم میکشیدم و همینطور که شاید برای شما هم پیش اومده باشه ، میدونید که معمولا چنین باری درست و سلامت به مقصد نمیرسه !!!
همیشه نگران بچه هام بودم..
همیشه میخواستم خیلیییییی همسر خوبی باشم..
همیشه نگران شرایط خواهرها و برادرام بودم و چنان باری از این همه شرک به دوشم تحمیل میکردم که بالاخره ازش خواستم بارم رو برداره و خداوند اجابت کرد وگفت تو فقط بندگی کن بزار منم خدایی مو بکنم …
گفت : بندگی کن تا که سلطانت کنم
و میدونین فاطمه جان بخش شیرینش کجاست ؟؟
اینجاست که حتی اگر تو درست و درمون بندگی نکنی ، ولی در مسیر باشی و تلاشتو بکنی اون چنان خدایی میکنه که هر لحظه دلت میخواد سجده کنی و اشک چشات خشک نمیشه از ذوق خداوندیش…
خواهر زیبارو و زیباسیرتم براتون لحظات ناب عاشقانه الهی رو طلب میکنم که پر بشید از نور و عشقش
وجود پر برکت تونو به دستان مهربانش میسپارم تا سعادتمندی و خوشبختی و ثروت دنیا و آخرت رو نصیبتون کنه ..
الهییییی آمین
هزاران درود و سلااااااااامممم به پاکیزه پاک سرشتم
به خواهر خوش قلب و خوش خلق و بینظیرم ….
پاکیزه جان ممنونم عزیزم برای این پیام قشنگ و نقطه آبی پر احساستون..
چقدر لذت بردم و چقدرررر خداوند رو شاکرم برای داشتن شما عزیزانم ، برای داشتن دوستانی که خداوند به زیبایی و راحتی آسانی از طریق این سایت الهی در اختیارمون گذاشته…
چقدررررر خداوند رو شکر میکنم که خواهران خوب و نازنین و ارزشمندی مثل شما دارم ..
پاکیزه جان ، این روزها ، برام خیلیییییی عجیب و جالب میگذره ..
تا حالا این مدلی درک نکرده بودم ، یادم میاد یک بار یک مستندی از آقایی دیدم که تجربه نزدیک به مرگ داشت ، میگفت وقتی روحم از بدنم جدا شد ، و من سبک و رها شروع کردم به گشت وگزار ، بعد یک دفعه ترسیدم و بدون این که حرف بزنم با همه وجود خدا رو صدا زدم…
میگفت دیدم ذره ذره عالم گوش شدن !!!! و دارن صدای منو میشنون ..
میگفت : به خودِ خدا قسم دیدم وقتی دارم حرف میزنم و از خدا کمک میخوام یکگوش بزرگ جلوی دهنم پدیدار شد !!!
با گریه گفت : اینکه میگن خدا مثل رگ گردن نزدیکه ، به خودش قسم رگ گردن خیلیییییییی مثالِ دوریه ، چون خدا بسیار نزدیکتر از اون چیزیه که به ذهنمون میاد …
دیشب داشتم فکر میکردم اگر خداوند مهر و محبت و لطفشو به ما نمایان کنه قطعااااااااااا ذهن کوچک ما توان تحمل نداره ، یا دیوانه میشیم یا میمیریم از ذوق ….
چقدر قشنگ مثال اون برگ رو زدی خواهرجانم ، دقیقاااااااااااااا میفهمم .. اون روزی که رفتم پاییز گردی دوست داشتم کسی نباشه و فقط گریه کنم و داد بزنم از عظمت و بزرگی و قدرت خداوند …
چقدر خوبه بعضی احساس ها در وجودمون همیشگی بمونه ..
خدایاااااااااااااااا شکررررررررررت برای تمام این لحظات مقدسی که نور و عشقت رو بیشتر از همیشه درک میکنیم..
پاکیزه ی گلم ، خیلی دوست دارم فرشته زمینی خداوند..
شاید یک روزی در ایران یا در یک نقطه زیبای این زمین خداوند ببینمت :)))))
ولی در هر حال برات بهترین نعمتهای خداوند رو به آسانی طلب میکنم الهی هر گامی بر میداری مسیرت پر باشه از گل و بلبل و نور و عشق..
الهی هر خواسته ایی داری به آسانی و شکوهمندانه به اجابت برسه …
الهی همیشه دلت شاد و صورت زیبات به خنده باشه خواهر قشنگم …
دوست دارم و از همینجا روی ماهت رو میبوسم .
در پناه نور و عشق الهی باشی پاکیزه نازنینم
پاکیزه خوبم این روزها خداوند رو خیلیییی نزدیکتر از قبل احساس میکنم ، هر فکری از ذهنم میگذره بلافاصله از دهن یکی میشنوم !!!
هر چی میخوام بلافاصله ، آماده میشه …
انگار واقعا مهمون خدا شدم این روزها ، آخخخخ که چه میزبان خوبیه پاکیزه جان این خداوند عزیزمون …
خدایاااااااااااااااا شکررررررررررت
سلاااااااااااااااامممممم به فاطمه بانوجان عزیزم
الهییییییییی همیشه حال دلتون مثل همون لحظه قدم زدن در کوچه باغ های بینظیر طالقان عالی و ناب باشه…..
چقدررررر خداوند رو سپاسگزارم که امروز توفیقی دست داد تا برای یکی از بهترین بندگان خداوند رحمان بنویسم و لذت ببرم از این مدار عشق..
خداجانم شکرت
فاطمه بانوجان چه ساده و زیبا توضیح دادین پلکان حال خوبتونو ….
یاد یک تجربه شیرین افتادم من باور دارم در طبیعت مهمان خاص خداوندم و وقتی در طبیعتم ان شاءالله از هر گزندی محفوظم و در پناه امن الهی ام…
یک روز تو کوه دو سه تا سگ بزرگ دیدم که با حضور من شروع کردن پارس کردن و دندون نشون دادن..
من همون مسیرمو رفتم و حتی نیم متر هم منحرف نشدم ولی تو دلم از زیبایی شون لذت میبردم …
اول با سرعت نزدیک شدن و وقتی به چند متری رسیدن سرعتشون کم و کمتر شد و بعد فقط منو نگاه میکردن و منتظر بودن نازشون کنم…
منم باهاشون دوست شدم و جالب بود تا مسیر بسیار طولانی رو با من اومدن حتی وقتی ماشینی رد میشد به ماشین پارس میکردن و دنبالش میکردن که مثلا حسابی از من محافظت کرده باشن…
و این مدل تجربه رو بارها و بارها دارم….
در نهایت بسیار ممنونم عزیزم برای این احساس زیبا که لایقش هستین..
روی ماهتونو میبوسم عزیزم و براتون بهترینها رو از درگاه بینهایتش خواستارم..
در پناه عشق و نور الهی باشید نازنینم
هزاران سلام به دوست گلم
به فهیمه جان عزیز
الهی هر کجای این دنیای قشنگ هستی غرق آرامش و عشق باشی..
از سفر گفتی فهیمه جان و حساسیت هایی که قبلا به خاطر جهل و ناآگاهی مون چقدر باعث رنج مون میشد..
خیلی باهات موافقم عزیزم و خیلی خدا رو شکر میکنم که به قول شما چقدر بهبودهای عالی و خوبی رو در مسیر زندگی مون ایجاد کردیم..
جاتون سبز عزیزم الان در سفرم رهاتر از همیشه ، دیشب داشتم با خودم فکر میکردم خدایاااااااااااااااا نسبت به قبلم چقدر آرامم … چقدررررررر تسلیم ترم ، میدونم هنوز همگی مون بسیار راه داریم ولی شکر خدا مسیر اینقدر عالی و دلچسبه که هر گام مونو میتونیم لذت بخش تر برداریم…
چه سوال خوبی رو یادآوری کردی :
چطور از این راحت تر ؟چطور از این آسانتر؟ چطور لذت بخش تر
ممنونم عزیزم برای کامنت خوبت و یادآوری های مهمی که اگر مداوم بهش فکر کنیم هنوز مسیر لذتبخشتر و عالیتر میشه…
دوست دارم فهیمه جان
برات زیباترین نعمتهای خداوند رزاق رو طلب میکنم.
در کنار همسرتون غرق در نور و عشق الهی باشید عزیزم