سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 205 - صفحه 31

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 205
    317MB
    16 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

653 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    بهاره راستی گفته:
    مدت عضویت: 1755 روز

    سلام به استاد و خانم شایسته‌ عزیزم و دوستان خوبم در این مسیر توحیدی و بی‌نظیر

    از سه سال پیش که روی دوره عزت نفس کار کردم تا همین امروز دائم حواسم هست که هر جا نیاز داشتم درخواست کنم ولی خب هنوزم برای من پاشنه آشیله! من خیلی روی این موضوع ضعف داشتم، خیلی که میگم یعنی خییییلیا :))) اصلا نمیتونستم حرف دلمو بزنم چه برسه که نیازمو بگم و چه ضربه‌هایی خوردم و چه کارهایی که عقب افتاد و بد پیش رفت بخاطر همین نگفتن‌ها ولی امروز جایی ایستاده ام که وقتی مقاومت‌ها میاد سریع خودم و ذهنمو جمع میکنم و حرفمو میزنم حالا میخوام داستان این هفته‌ای که گذشت رو براتون بگم

    چند ماهی همش از خداوند درخواست میکردم که هدایتم کنه تا بتونم اولین شغل در کشور زیبای آلمان رو داشته باشم ، هم توی محیط کار با آلمانی‌ها زبانم تقویت بشه و هم درآمد داشته باشم تا روزی که تکاملم کامل طی بشه و امتحان زبان بدم و وارد تخصص اصلیم بشم.

    خداوند عزیزم که قادر مطلقه و به درخواستم جواب داد و من اولین قرارداد کاریم در این کشور رو گرفتم و چقدر خوشحال بودم و هر ثانیه سپاسگذاری میکردم از خداوند. تا این که روز‌های اول کار رسید و من دیدم چقدر این کار برام سخته و عملا دارم از جونم و سلامتیم مایه میذارم براش، نشستم با خودم دو دوتا چهارتا کردم دیدم واقعا نمیصرفه سلامتیم به خطر بیفته و از طرفی نمیتونستم بزنم زیر قراردادم! درست‌تر بگم میترسیدم! نمیتونستم پیش‌بینی کنم که چی میشه.

    چند روز اول افسار ذهنمو از دست دادم با گریه میرفتم سرکار و با گریه برمیگشتم و از خدا گله میکردم و میگفتم من گفتم کار میخوام نگفتم کار به این سختی :)))) بعد صدای خدا رو میشنیدم که میگفت تو گفتی کار میخوای نگفتی چه کاری ؛)))

    و بله من فهمیدم خداوند دقیقا همون چیزی رو بهم داده که من میخواستم! من میگفتم خدایا من میخوام برم سرکار حالا هر کاری شد! خداوندم گفت بفرما اینم کار :)))) همینقدر دقیق!

    خلاصه دو سه روز اول با گریه و آه و ناله گذشت تا اینکه مثل همیشه خودمو جمع کردم و گفتم من خودم این شرایط و این کار سخت و بدنی رو خلقش کردم حالا هم درستش میکنم! اولین کاری که باید میکردم درخواست برای کم کردن ساعت کاریم بود، نجواها میومد که نه اگه تو بگی میخوای کمتر کار کنی یهو میگن نیا و همین نیمچه درآمدم از دست میدی! بعد یهو باورهای قدرتمند کننده‌ام جواب میدادن که نهههه این شرکه! من درخواستمو میگم حتی اگر گفتن دیگه نیا خداوند از طریق دیگه‌ای به من ثروت میده! خلاصه عزممو جزم کردم و با کمی ترس رفتم به مدیرمون گفتم من نمیتونم اینقدر زیاد کار کنم چون باید زبان آلمانی بخونم و اصلا وقت نمیکنم، دروغ چرا یه کمم موقع گفتنش گریه‌ام گرفت چون خیلی با ذهنم جنگیده بودم و یه جورایی ذهنم خسته بود :) مدیرمونم برگشت گفت باشه هیچ مشکلی نداره فقط باید به مسئول اصلی که قراردادها رو تنظیم میکنه بگی ببینی از کی میتونی قراردادت رو عوض کنی! اگر میخوای میتونی از همین فردا کمتر کار کنی، و همون لحظه ساعت کاری همون هفته‌ام رو از 6.5 ساعت به 5 ساعت در روز تغییر داد! الله اکبر!

    به همین راحتی درخواست من مورد قبول واقع شد :) و من مدام تحسین میکردم این اخلاق آلمانی‌ها رو که اینقدر قشنگ به مشکلات و مسائل کارمنداشون اهمیت میدن و براشون مهمه کارمندشون خسته نشه و بتونه با تمرکز بالا کار کنه!

    بعدش زنگ زدم به مسئول قراردادها، یه قرار ملاقات گذاشتیم و همو دیدیم، اونم خیلی راحت با مسئله برخورد کرد و گفت از نظر من هیچ ایرادی نداره و فقط چون تازه یه هفته هست کارتو شروع کردی نمیتونیم قرارداد رو از این ماه عوض کنیم و میفته برای ماه بعد، راستش یهو ناراحت شدم گفتم یعنی سه هفته دیگه هم باید فول تایم کار کنم، اخه خیلی سخته، باید روزی 6 ساعت فقط سرپا وایسم و از پا و کمر افتادم رسما! بعد همونجا باز ذهنم گفت بهاره یادت نره الخیر فی ما وقع حتما قراره این ماه درآمد بیشتری داشته باشی، حتما خیری درش هست، تو اینقدر توانمندی خداوند اینقدر به تو و جسمت قدرت داده که از پسش برمیای!

    خلاصه شروع کردم رگباری نکات مثبت اون کار رو به خودم گفتن، مثلا اینکه چقدر همکارام خوبن، چقدر آلمانیا آدمای مهربون و حامی هستن، چقدر کاراشون دقیق و روی اصول خاص خودشه که برای شغل‌های معمولی هم تو به هیچ وجه نمیتونی قراردادت رو وسط ماه کنسل یا عوض کنی و باید تایمش برسه، و همین باعث پیشرفت کشورشون شده، همه چیز منظم پیش میره،

    چقدر خوبه که درآمد دارم، چقدر خوبه که هر روز با حرف زدن با آلمانیا زبانم بهتر میشه. یهو وسط کار به خودم میگفتم بهاره یه روزی فکر میکردی جایی کار کنی که همکارات خارجی باشن :))) باورت میشه آلمانی؟ داری کار میکنی؟ خیلی خفنه‌ها! همش هدایت خداست، خدای قادر! خدایی که نیاز‌های منو بهتر از هر کسی میدونه و در هر لحظه در حال پاسخ دادنه!

    دیروز آخرین روز کاری هفته اول بود، شنبه بود، شنبه‌ها تو آلمان خیلی قشنگه، آخر هفته اس همه بیرونن، شهر شلوغه و انرژیش مثبته ولی من به جای گشت و گذار توی شهر باید میرفتم سرکار، باز هم با یادآوری نکات مثبت ذهنمو کنترل کردم، رفتم سرکار همکارم گفت بهاره امروز فقط 3.5 ساعت اینجایی! گفتم چرا؟ گفت چون ساعت کاری این هفته‌ات بشه 30 ساعت، هفته بعدم 30 ساعتی تا وقتی رسما قراردادت عوض شه و بشی 10 ساعت در هفته، درصورتی که من قرارداد فعلیم 35 ساعت در هفته‌اس و این برام یه نشونه بود، نشونه دقیق بودن جهان که هر لحظه بهش ایمان میارم! من با وجود اینکه این کار رو نمیخوام ولی فقط تمرکزمو گذاشتم روی قشنگی‌هاش تا برام راحتتر بگذره و هدایت بشم به جایی که میخوام و حالا ساعت کاریم کمتر شد با وجود اینکه بهم گفته بودن تا ماه اول باید 35 ساعت در هفته رو بیای! ضمن اینکه من بعد از کار میتونستم برم توی شهر بگردم و انرژی مثبت روز شنبه رو دریافت کنم :)

    خدای من شکرت، شکرت بخاطر دقیق بودن جهانت ، دقیق بودن قوانینت، شکرت که تا ذهنمو کنترل میکنم تا افسارشو میگیرم دستم بهم نشون میدی راهم درسته! شکرت!

    این بود داستان هفته‌ای که گذشت و برای من پر از درس بود.

    این باور قشنگی که مریم جان گفتن رو هم میخوام باز اینجا بنویسم که تو ذهنم بمونه: نیازهای ما در زمان درست پاسخ داده میشه و نیازی به نگرانی نیست! این دقیقا همون جمله‌ایه که امروز باید میشنیدم.

    خدایا شکرت!

    عاشقتونم استاد جانم، مریم عزیزم و همه دوستای خوبم.

    در پناه خداوند 3>

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: